|
|
|
|
|
سلام ملت حالتون خوبه؟ امیدوارم که خوب باشید البته میدونم از نبود من اساسی کف کردید . خوب چبکار کنم دیگه . وقتی من اینفدر باحال باشم طبیعی هست که از نبودم کف کنید . ولی خوشحال باشید که برگشتم و غصه شما تمام شد . البته از حالا بگم که دوباره غیبم میزنه و حدود یک ماه نیستم و بعد از اون دائما در دسترس هستم . بهتون گفتم که . بنده در حال گذروندن خدمت مقدس آشخوری بودم ( البته مال من پلو خوری بود ) الان هم به مرخصی میان دوره اومدم و باید چند روز دیگه برگردم به یزد - محل سربازیم - و بقیه دوره رو بگذرونم . الان هم عجله دارم برای همین خیلی سریع براتون مینویسم . مطلب امروز ممکنه طولانی بشه . برای همین اگه نتونستم همشو براتون بنویسم بقیشو بعدا براتون مینویسم. این مطلب در مورد آینده نگری هست که باید خصوصیت هر مسلمانی باشه . ماجرا از این قرار هست که در زمانهای خیلی خیلی دور فرد مومنی بوده که شیطان تمام سعی خودش رو میکنه تا اونو منحرف و به گناه آلوده بکنه . اما موفق نمیشه . یک روز شیطان با تمام دستیاراش جلسه داشتن و هر کسی از دستاوردهای اخیرش صحبت میکرده . شیطان هم گله میکنه و میگه که فلان بنده خدا پدرش رو در آورده و هر کاری کرده نتونسته آلودش بکنه . یکی از دستیارای شیطان که دست شیطان رو از پشت بسته بوده از شیطان فرصت میخواد که بره و مخ اون بنده رو بزنه . این فرد مومن در نزدیکی یک شهر و در یک غار مشغول زندگی و عبادت بوده . روزی همون شاگرد شیطان که گفتم در ظاهر یک انسان به سراغ مومن میره . و به اسم یک مسافر در راه مونده خودشو به مومن قالب میکنه و از اون میخواد بذاره کمی در غارش استراحت بکنه . اون مومن هم قبول میکنه و مسافر رو به غارش راه میده و خودش در گوشه ای استراحت میکنه اما میبینه که مسافر مشغول عبادت میشه . مومن هر چقدر منتظر میمومنه عیادت مسافر تمام نمیشه تا اینکه خوابش میبره . بعد از مدتی که از خواب بیدار میشه میبینه مسافر همچنان مشغول عبادت هست . اساسی کف میکنه . با خودش میگه این دیگه کی هست که رو دست ما بلند شده . باز هم کلی صبر میکنه تا مسافر دست از عبادت برداره . وقتی مسافر دست از عبادت برداشت میره پیشش و ازش میپرسه تو چطور با این عشق عبادت میکنی . مسافر هم که در واقع شاگرد شیطان بوده میگه من یه زمانی یه گناه کبیره مرتکب شدم و وقتی توبه کردم خدا چنان سوزی به دلم انداخت که باعث شد با این عشق خدا رو عبادت بکنم . تو هم اگر میخوایی اینجوری خدا رو عبادت بکنی اینکار رو بکن . و بهش میگه که در شهر مجاور اینجا زن بد کاره ای هست که در ازای پول کارت رو راه میندازه . مرد مومن هم گول میخوره و به شهر میره و از مردم سراغ اون زن رو میگیره . مومن آدم شناخته شده ای بوده و دارای چهره ای نورانی بوده , پس مردم فکر میکنن که میخواد اون زن رو هدایت بکنه . مرد خونه زن رو پیدا میکنه و در میزنه . زن تا در رو باز میکنه مومن رو میشناسه و فوری بهش میگه اگه اومدی نصیحتم بکنی بی فایده هست و خودتو خسته نکن . مومن میگه بیا این پول رو بگیر و کارت رو انجام بده . زن بیچاره هم اساسی کف میکنه . فکر میکنه سر کاره . میبینه نه . انگار مرد جدی هست . زن میگه بابا دست بردار . تو آدم درستی هستی .اینکاره نیستی . کوتاه بیا . تو باید مردم رو هدایت بکنی نه اینکه خودت هم از این کارا بکنی . زن میبینه هر چی میگه فایده نداره . پس میگه تو اول دلیل کارت رو بگو تا من کارت رو راه بندازم . مرد هم کل قضیه رو تعریف میکنه . زن میپرسه آیا تو مطمئن هستی که بعد انجام گناهت زنده هستی و میتونی توبه کنی؟ شاید فوری بمیری و فرصتی برای استغفار نداشته باشی. مرد به فکر میره و حرف زن رو تایید میکنه . زن میگه به غارت برگرد . اگه اون مسافر بود که هیچی . اگه نبود مطمئن باش که اون شیطون یا شاگرشه . مومن به غار بر میگرده و میبینه خبری از مسافر نیست و میفهمه که شیطان بوده . پس خدا رو شکر میکنه که آلوده گناه نشده . از اون طرف زن بد کاره بعد از رفتن مرد سر به سجده میذاره و به خدا میگه با اینکه من کثیفم اما یکی از بنده های تو رو از آلودگی نجات دادم . شب هنگام هم موقع خوابیدن از دنیا میره .
همون شب خدا به پیامبر اون قوم وحی میکنه که حبیبه من از دنیا رفته .برو و براش مراسم تشیع جنازه مفصلی بگیر . این هم از ماجرا. دقت کردید؟ اینکه آدم آینده تگر باشه و به این فکر کنه هر آن ممکنه که از دنیا بره باعث خواهد شد که به گناه دست نزنه . من باید برم . چون عجله دارم . برام دعا کنید . حتما به حرفهام فکر کنید . اگه گناه نکردید برای من هم دعا کنید . یا علی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:49 توسط elysian (سیدحسام الدین )
|
|
||