تبليغاتX
درد و دل های تنهایی - براي مهتاب و ندا
با آدرس ميانبر http://h-alavi.tk سريعتر به من سر بزنيد
 

سلام بر و بچ.

امروز چون وقتم كمه خيلي سريع السير بر اتون مينويسم .

اول از قسمت نظرات از نوشته يكي از خواننده هاي عزيزم بخونيد :

سلام حسام اول میخواستم یه سوال ازت کنم میشه بگی چه جوری میشه گناه نکنیم یا اینکه

کمتر گناه کنیم؟

دوم اینکه چرا خدا بعضی موقعها اینقد عذابمون میده یعنی چرا اینقد تو زندگی سختی برامون

نازل میکنه مگه ما چقدر تاب و تحمل داریم آخه اون فکر نمی کنه که یه یوقت ما که اینقد دوستش

 داریم از راهش بیرون بریم و دیگه اونو نشناسیم درسته که خدا به ما عقل و اختیار داده تا راه و چاه

و تشخیص بدیم ولی بعضی موقعها دیگه دست ما نیست و اون باید یه کاری کنه ولی انگار نه انگار
لطفا جواب دل پر درد و بهونه گیرم رو بده

اگه يادتون باشه من قبلا همچين سوالي رو در وبلاگ مطرح كرده بودم . در جواب اين

سوالم يكي از بهترين خواننده ها كه خودش يك نويسنده قهار هست و يك وبلاگ 

 خفن داره در جواب سوالم برام يك ايميل فرستاد كه من اين ايميل رو عينا براتون

مينويسم . اميدوارم كه جواب قانع كننده باشه . منو كه قانع كرد .

 

 
 
ببين قرار شد راحت باشيم نمي دونم دقيقا منظورم و چطور بيان کنم ...
اينجا يه تناقض وجود داره !
به نظر من هيچ آدمي نمي توني حد تحمل و توانايي خودش و از قبل پيش 
بيني کنه تا موقع اون سختي و به قول خودت امتحان فرا برسه و تو چون تا 
به حال اين همه سختي رو تجربه نکرده بودي تحمل اون رو خارج از حد توانايي
 خودت مي ديدي خدا بنده ي خودش و خوب مي شناسه مي دونسته که تو حد
 تواناييت چقدره 
تو الان تو ذهنت بدترين اتفاق ممکن و تصور کن 
شايد تو حتي تو اين هم بموني يعني نتوني آخر بدبختي خودت و تصور کني 
يعني شايد بدتر از اون اتفاق هم بيوفته 
پس من فکر ميکنم تو چون تا به حال همچين سختي رو نديدي بودي 
فکر مي کردي ديگه اين آخر خط ...و همچي تموم شده 
بعضي وقتا هم مي گيم " ديگه بدتر از اين نميشد"
همه ي اينها اشتباست 
اون خواسته يه امتحان کنه
که اين بنده که اين همه به ياد منه و با من دوسته 
اگه يه اتفاق بد براش بيوفته چطور مي شه؟
خوب مسلما خدا مي دونسته  تو چه عکس العملي نشون مي دي اما اتفاق 
براي شناخت بيشتر خودت بوده....
حالا چقدر خودت و شناخته؟
احساس نکردي خيلي زود زدي زير همه چي!
احساس نکردي خيلي زود قضاوت کردي؟
احساس نکردي رابطه ات با خدا کمي سست بوده؟
اميدوارم از دستم ناراحتي نشي
تو با تمام حرفهايي که از خودت زدي از رابطه ي زياد خودت و اون از وابستگي 
هات 
اما خيلي زود اين رابطه از بين رفت ...
تا حدي که اون روز صبح با خدا اينطور بد حرف زدي...
اما کافي بود يکي با تو يک ساعت و نيم حرف بزنه تا تو باز برگردي پيش او 
و با اون آشتي کني ...
و اين خيلي خوبه 
توي سختي هاست که آدم دوستاي واقعي شو مي شناسه ....
توي سختي هاست که انسان ها ساخته مي شن ....
مدتهابودکه  مي خواستم جواب سوال هايت را بگم
اما هيچ نقطه ي شروعي پيدا نمي کردم ...وقتي مي خواستم شروع کنم 
گيج مي شدم 
و دست از نوشتن بر مي داشتم ...
از طرف ديگه وقتي وبلاگتو مي خوندم و با بقيه وبلاگا مقايسه مي کردم 
ديونه مي شدم 
نوشته ها و درد دل هات با تمام تلخي پر از شيرني بود
وقتي نوشته هايت را مي خواندم احساس حسادت مي کردم به تو
به اين که چقدر با خدا دوستي
به اين که در همه ي لحظه ها به ياد اون هستي 
چقدر با خدا رفيقي!
....
و حالا همه ي اينها نظرات شخصي من بود مي توني قبول کني و مي توني 
کاملا رد کني  
مي توني بگي چه حرفهاي چرت و پرتي!!
خوب از يه لحاظ هم بايد به من حق بدي 
من که نمي دونم چه اتفاقي برات افتاده
اين چند سال چه بر سرت گذشته 
پس بي انصاف نباش و به من حق بده !
که نتونم اون طور که مي خوايي جواب سوال ها تو  از من بگيري ...
با تمام اين حرفها خوشحالم که تو دوباره برگشتي به اون دنياي خوب دوستي
به خودت ....
اين چند روز فقط اين شعر و زمزمه مي کنم ....: 
تو نسيم خوش نفسي
من کوير خار و خسم
گر به فريادم نرسي
من چو مرغي در قفسم 
تو با مني اما من از خودم دورم 
چو قطره از دريا 
من از تو مهجورم 
اي نامت از دل و جان 
در همه جا 
به هر زبان جاريست 
عطر پاک نفست سبز و رها 
از آسمان جاريست
نور يادت همه شب 
در دل ما
چو کهکشان جاريست
 

اينم از جواب سوال مهتاب.

اما براي نداي عزيزم .

ندا جان . نميدونم در چه حالي يا پيشرفتت چفدر بوده . اميدوارم كه حالت

خوب خوب باشه و حسابي پيشرفت كرده باشي.

قرار بود كه از گذشته خودم برات بگم . معذرت كه ميخوام كه بد قولي

 كردم و حسابي دير شده . ولي ماهي رو هر وقت از آب بگيري ميميره .

پس الان برات ميگم .يه زماني پيش قبل از اينكه با خدا قهر كنم ، زماني كه

اساسي با خدا روابطم توپ بود اونقدر بهش نزديك بودم كه وقتي شبها توي

نماز مغرب و عشا توي نماز جماعت شركت ميكردم بعد از بسم الله اشكم

سرازير ميشد . اين اشك رو نتونستم توجيه كنم . من فقط به عشقم به خدا

ربطش دادم . به اينكه توي دلم فقط و فقط عشق به خدا بود .

اما وقتي كم كم گرفتار ماديات شدم و كم كم از خدا دور شدم و يواش يواش

به گناه آلوده شوده دلم اين زلالت خودش رو از دست داد . جوري شدم كه توي

 نماز حواسم همه جا بود غير از نمازم . اكثرا در شك بودم كه چند ركعت نماز

 خوندم (خدا بيامرزه پدر نماز جماعت رو كه راحتم كرد ) طبق تجربه خودم از حالات

معنويم يه چيزي رو درك كردم . و اون اينه كه اگه ما از يك حالت بسيار زيبا بهره مند

 باشيم و به هر دليلي كه عمده ترينش گناه هست از اون حس محروم شديم ديگه

 اگه خودمونو هم بكشيم بهش نخواهيم رسيد .

براي خودم مثلا : اون حس لذت از نماز ديگه هيچ وقت برام تكرار نشد . ديگه پيش

نيومد كه توي نماز از عالم و آدم دور بشم .

پس نداي عزيزم . سعي كن وقتي از يك حس زيبا بهره مند شدي تمام تلاشتو

به خرج بدي كه اين حستو تا آخر عمرت حفظ كني . اگه از دست داديش ديگه به دست

 نمياريش ( براي من  كه اين جور بود ) ديگه نميدونم چي برات بگم  عزيزم.

منتظرت هستم عزيزم .

دوستاي عزيزم متاسفانه براي به روز كردن وبلاگ كمي مشكل دارم كه باز مشكل

دسترسي به اينترنت هست . اگه خيلي دير ميكنم منو ببخشيد .

منتظر نظر هاي زيباتون هستم .

يـــــــــا عـــــــــلـــــــــي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 13:43  توسط elysian (سیدحسام الدین )  |