|
|
|
|
|
سلام بر و بچ. امروز چون وقتم كمه خيلي سريع السير بر اتون مينويسم . اول از قسمت نظرات از نوشته يكي از خواننده هاي عزيزم بخونيد : سلام حسام اول میخواستم یه سوال ازت کنم میشه بگی چه جوری میشه گناه نکنیم یا اینکه کمتر گناه کنیم؟ دوم اینکه چرا خدا بعضی موقعها اینقد عذابمون میده یعنی چرا اینقد تو زندگی سختی برامون نازل میکنه مگه ما چقدر تاب و تحمل داریم آخه اون فکر نمی کنه که یه یوقت ما که اینقد دوستش داریم از راهش بیرون بریم و دیگه اونو نشناسیم درسته که خدا به ما عقل و اختیار داده تا راه و چاه و تشخیص بدیم ولی بعضی موقعها دیگه دست ما نیست و اون باید یه کاری کنه ولی انگار نه انگار اگه يادتون باشه من قبلا همچين سوالي رو در وبلاگ مطرح كرده بودم . در جواب اين سوالم يكي از بهترين خواننده ها كه خودش يك نويسنده قهار هست و يك وبلاگ خفن داره در جواب سوالم برام يك ايميل فرستاد كه من اين ايميل رو عينا براتون مينويسم . اميدوارم كه جواب قانع كننده باشه . منو كه قانع كرد .
ببين قرار شد راحت باشيم نمي دونم دقيقا منظورم و چطور بيان کنم ...اينجا يه تناقض وجود داره !به نظر من هيچ آدمي نمي توني حد تحمل و توانايي خودش و از قبل پيشبيني کنه تا موقع اون سختي و به قول خودت امتحان فرا برسه و تو چون تابه حال اين همه سختي رو تجربه نکرده بودي تحمل اون رو خارج از حد تواناييخودت مي ديدي خدا بنده ي خودش و خوب مي شناسه مي دونسته که تو حدتواناييت چقدرهتو الان تو ذهنت بدترين اتفاق ممکن و تصور کنشايد تو حتي تو اين هم بموني يعني نتوني آخر بدبختي خودت و تصور کنييعني شايد بدتر از اون اتفاق هم بيوفتهپس من فکر ميکنم تو چون تا به حال همچين سختي رو نديدي بوديفکر مي کردي ديگه اين آخر خط ...و همچي تموم شدهبعضي وقتا هم مي گيم " ديگه بدتر از اين نميشد"همه ي اينها اشتباستاون خواسته يه امتحان کنهکه اين بنده که اين همه به ياد منه و با من دوستهاگه يه اتفاق بد براش بيوفته چطور مي شه؟خوب مسلما خدا مي دونسته تو چه عکس العملي نشون مي دي اما اتفاقبراي شناخت بيشتر خودت بوده....حالا چقدر خودت و شناخته؟احساس نکردي خيلي زود زدي زير همه چي!احساس نکردي خيلي زود قضاوت کردي؟احساس نکردي رابطه ات با خدا کمي سست بوده؟اميدوارم از دستم ناراحتي نشيتو با تمام حرفهايي که از خودت زدي از رابطه ي زياد خودت و اون از وابستگيهاتاما خيلي زود اين رابطه از بين رفت ...تا حدي که اون روز صبح با خدا اينطور بد حرف زدي...اما کافي بود يکي با تو يک ساعت و نيم حرف بزنه تا تو باز برگردي پيش اوو با اون آشتي کني ...و اين خيلي خوبهتوي سختي هاست که آدم دوستاي واقعي شو مي شناسه ....توي سختي هاست که انسان ها ساخته مي شن ....مدتهابودکه مي خواستم جواب سوال هايت را بگماما هيچ نقطه ي شروعي پيدا نمي کردم ...وقتي مي خواستم شروع کنمگيج مي شدمو دست از نوشتن بر مي داشتم ...از طرف ديگه وقتي وبلاگتو مي خوندم و با بقيه وبلاگا مقايسه مي کردمديونه مي شدمنوشته ها و درد دل هات با تمام تلخي پر از شيرني بودوقتي نوشته هايت را مي خواندم احساس حسادت مي کردم به توبه اين که چقدر با خدا دوستيبه اين که در همه ي لحظه ها به ياد اون هستيچقدر با خدا رفيقي!....و حالا همه ي اينها نظرات شخصي من بود مي توني قبول کني و مي تونيکاملا رد کنيمي توني بگي چه حرفهاي چرت و پرتي!!خوب از يه لحاظ هم بايد به من حق بديمن که نمي دونم چه اتفاقي برات افتادهاين چند سال چه بر سرت گذشتهپس بي انصاف نباش و به من حق بده !که نتونم اون طور که مي خوايي جواب سوال ها تو از من بگيري ...با تمام اين حرفها خوشحالم که تو دوباره برگشتي به اون دنياي خوب دوستيبه خودت ....اين چند روز فقط اين شعر و زمزمه مي کنم ....:تو نسيم خوش نفسيمن کوير خار و خسمگر به فريادم نرسيمن چو مرغي در قفسمتو با مني اما من از خودم دورمچو قطره از دريامن از تو مهجورماي نامت از دل و جاندر همه جابه هر زبان جاريستعطر پاک نفست سبز و رهااز آسمان جاريستنور يادت همه شبدر دل ماچو کهکشان جاريست اينم از جواب سوال مهتاب. اما براي نداي عزيزم . ندا جان . نميدونم در چه حالي يا پيشرفتت چفدر بوده . اميدوارم كه حالت خوب خوب باشه و حسابي پيشرفت كرده باشي. قرار بود كه از گذشته خودم برات بگم . معذرت كه ميخوام كه بد قولي كردم و حسابي دير شده . ولي ماهي رو هر وقت از آب بگيري ميميره پس الان برات ميگم .يه زماني پيش قبل از اينكه با خدا قهر كنم ، زماني كه اساسي با خدا روابطم توپ بود اونقدر بهش نزديك بودم كه وقتي شبها توي نماز مغرب و عشا توي نماز جماعت شركت ميكردم بعد از بسم الله اشكم سرازير ميشد . اين اشك رو نتونستم توجيه كنم . من فقط به عشقم به خدا ربطش دادم . به اينكه توي دلم فقط و فقط عشق به خدا بود . اما وقتي كم كم گرفتار ماديات شدم و كم كم از خدا دور شدم و يواش يواش به گناه آلوده شوده دلم اين زلالت خودش رو از دست داد . جوري شدم كه توي نماز حواسم همه جا بود غير از نمازم . اكثرا در شك بودم كه چند ركعت نماز خوندم (خدا بيامرزه پدر نماز جماعت رو كه راحتم كرد ) طبق تجربه خودم از حالات معنويم يه چيزي رو درك كردم . و اون اينه كه اگه ما از يك حالت بسيار زيبا بهره مند باشيم و به هر دليلي كه عمده ترينش گناه هست از اون حس محروم شديم ديگه اگه خودمونو هم بكشيم بهش نخواهيم رسيد . براي خودم مثلا : اون حس لذت از نماز ديگه هيچ وقت برام تكرار نشد . ديگه پيش نيومد كه توي نماز از عالم و آدم دور بشم . پس نداي عزيزم . سعي كن وقتي از يك حس زيبا بهره مند شدي تمام تلاشتو به خرج بدي كه اين حستو تا آخر عمرت حفظ كني . اگه از دست داديش ديگه به دست نمياريش ( براي من كه اين جور بود ) ديگه نميدونم چي برات بگم عزيزم.منتظرت هستم عزيزم . دوستاي عزيزم متاسفانه براي به روز كردن وبلاگ كمي مشكل دارم كه باز مشكل دسترسي به اينترنت هست . اگه خيلي دير ميكنم منو ببخشيد . منتظر نظر هاي زيباتون هستم . يـــــــــا عـــــــــلـــــــــي
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 13:43 توسط elysian (سیدحسام الدین )
|
|
||