|
|
|
|
|
بر و بچ عزیز سلام.
فردا که بیست اسفند باشه من دنیا میام خیلی باحاله ها.پس از طرف شما به خودم تبریک می گم. حسام تولدت مبارک.
ولی خدایی من به همه شما حسودیم میشه . آخه شما یه دوست توپ مثل من دارید. راستی. پیشاپیش عیدتون مبارک. یــــــــــــــــــــــــــــا عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 15:58 توسط elysian (سیدحسام الدین )
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام خدمت تمام دوستان عزيزم مخصوصا نداي عزيزي، خواهر خوب و مهربونم عزيزم اين صفحه رو فقط به خاطر تو مي نويسم ديشب پيغامت رو خوندم و از ديشب تا حالا حسابي توي فکر هستم. برات دعا ميکنم که خداي مهربون بهت آرامش قلبي بده و صبرت رو زياد کنه و بياد داشته باش از اين سر دنيا کسي هست که به فکرت باشه و در مورد سرنوشتت نگران باشه . بازم اين نوشته رو دارم در پادگان تايپ ميکنم و خدا ميدونه که کي بتونم در وبلاگ قرارش بدم و تو بتوني بخونيش. نداي عزيزم . خداي خوبمون فقط خوشبختي ما رو مي خواد . اگر احيانا به يکي از خواسته هامون نميرسيم و به ظاهر بد بخت شديم اين بدبختي فقط و فقط برداشت من و تو نوعي هست. اين بد بختي از ديد ما بدبختي هست. البته از ديد ما در اون لحظه اي که مصيبت سرمون نازل شده . اما وقتي مدتي از اون به اصطلاح مصيبت و بلا گذشت و به قول معروف تنمون سرد شد و مخمون کار افتاد ميبينيم نه بابا . از اين خبرا نيست و بلا ملايي سرمون نازل نشده و ما هم بيچاره ترين و سياه بخت ترين آدم روي زمين نيستيم. باز هم که فکر کنيم و دقتمون رو بيشتر کنيم و به تمام نکات ريز دقت کنيم خواهيم ديد که اگر در اون زمان مشخص اون به اصطلاح بلا سرمون نميومد و به ديد خودمون خوشبخت ميشديم در نهايت بعد از گذشت مدتها متوجه بدبختي واقعي مي شديم. البته تمام اينها براي همه انسانها نسبي هستند و خيلي وقتها هيچ کس به هيچ نوع نميتونه براش توجيه و توضيحي پيدا کنه که باعث آرامش و دل خوشي ما بشه. من هم دقيقا مشکل تو رو داشتم . وقتي که اولين بار يک عشق پاک و معصوم رو تجربه کردم و بعد از کلي تلاش وتحمل هزار جور مشقت بعد از چهار سال خيلي خيلي الکي سرم به سنگ خورد و به عشقم نرسيدم داشتم از غصه دق ميکردم . داشتم ميمردم. اوضاع روحيم خيلي خيلي خراب شده بود . تا جايي که از احساس ميکردم خدا در حقم ظلم کرده و منو از چيزي که حقم بوده محروم کرده . کارم به جايي کشيد که دچار کفر شدم و از خدا بريدم . خيلي خيلي اوضام خراب بود. تا اينکه چند ماه بعدش يکي از بزرگواراني که در اينترنت باهاشون آشنا شدم اونقدر باهام صحبت کرد تا فقط تونست منو به سمت خدا برگردونه و بعدش هم خودم از خدا فقط وفقط آرامش خواستم. خدا خيلي زود دعام رو برآورده کرد و جام گواراي آرامش رو در حلقم ريخت. در اين آرامش بود که مثل ورزشکار بازنده بعد از انجام مسابقش و باختنش عمل کردم. ديدي که؟ ورزشکارا معمولا بعد از انجام مسابقشون ميشينن و فيلم بازيشون رو نگاه ميکنن . بعضي جاهاشو رد ميکنن و بعضي جاهاشو با حرکت آهسته نگاه ميکنن تا بفهمن که نقطه ضعفشون و نقطه قوتشون چيه و حساب دستشون بياد و بفهمند که از کجا ضربه خوردند و تجربه اي کسب کنن براي دفعات بعد. من هم همين کار رو کردم. نشيتم تمام اون چهار سالي رو که براي رسيدن به عشقم وقت صرف کردم بررسي کردم. حساب خيلي چيزها برام روشن شد و دقيقا به زير و بم کارک پي بردم. اما در نهايت چيزي که برام مثل روز روشن شد اين بود که اگر به عشقم ميرسيدم و ازدواج ميکردم به خاطر شخصيتي که داشت بعد از مدتي از کار خودم پشيمون مي شدم و تازه اونموقع واقعا بد بخت بود. آخه اصلا ما براي هم ساخته نشده بوديم. شايد ميتونستيم همديگه رو در حد دوتا دوست يا خواهرو برادري تحمل کنيم اما اينکه بخواهيم به عنوان شريک زندگي با هم زندگي کنيم امکانپذير نبود. و حالا خوشحالم که خدا لطفش رو نصيب من بيچاره کرد تا الان به معناي واقعي کلمه بد بخت نشم و حسابي شرمندش هستم که چرا در اون زمان که اين لطف رو بهم کرد از دستش ناراحت شدم و ازش بريدم .
يه داستان برات ميگم شايد که آروومت کنه. شايد پي به حکمت و لطف بي کران خدا ببري. يه روز حضرت موسي حضرت خضر معروف خودمون رو ميبينه که در حال گذر کردن از اونجاست ( اين حضرت خضر اونموقع مسافر بوده و شانسي گذارش به اونجا افتاده بوده خضر هم زير بار نميرفته اما وقتي اصرار موسي کلافش ميکنه به موسي ميگه اگه قول بدي که در طول سفر علت کارهايي رو که ميکنم ازم نپرسي ميذارم باهام همسفر بشي. موسي هم در قبال يه قول مردونه شانس همسفر شدن با خضر رو پيدا ميکنه. سفرشون رو شروع ميکنن . به اولين شهري که ميرسن به يک خرابه ميرسن . خضر ميگه که بايد يکي از ديوارهاي اين خرابه رو بسازيم . خرابه رو بازسازي ميکنن و وقتي کارشون تمام ميشه موسي ميپرسه براي چي اينکارو کرديم؟ خضر هم يادآوري ميکنه که موسي قول داده که سوالي نپرسه. موسي هم بيخيال ميشه ( البته فقط در ظاهر) . به شهر بعدي که ميرسن در حال گذر از شهر به يک پسر بچه ميرسن.خضر هم ميره سراغ پسر بچه و دشنه اي از زير لباسش در مياره و دشنه رو تا دسته در سينه پسرک فرو ميکنه و اونو ميکشه . موسي هم که اساسي کف کرده و از ترس سنگ کپ کرده دوباره به خضر گير ميده که چرا اين بچه بيگناه رو کشتي . خضر هم دوباره يادآوري ميکنه که تو قول دادي که منو سوال پيچ نکني. موسي هم بر خلاف ميلش و تنها براي اينکه شانس همراهي خضر رو از دست نده ساکت ميمونه. باز به راهشون ادامه ميدن تا به يک شهر بندري ميرسن . سوار يک کشتي ميشن و از دريا ميگذرن . وقتي به مقصد رسيدن و از کشتي پياده شدن بعد از چند ساعت به بندر گاه برميگردن و ميرن سراغ کشتي و خضر مياد و بدنه کشتي رو سوراخ سوراخ ميکنه ( با يه چيزايي تو مايه هاي مته ). موسي ديگه طاقت نمياره . به خضر ميگه ديگه بايد برام توضيح بدي . کم کم دارم خفه ميشم. خضر ميگه آخه تو قول دادي که سوال نپرسي . موسي هم ميگه بابا غلط کردم . تو جوابمو بده . من از خير همراهي تو گذشتم. خضر ميگه سوالتو بپرس. موسي ميپرسه براي چي اون ديوار خرابه رو درست کرديم؟ خضرجواب ميده اون ديوار خونه سابق يک خانواده هست که بچه هاي اون خانواده يتيم شدن. پدر اون خانواده قبل از مرگش پول و ثروتش رو در زير يکي از ديوارهاي اون خونه دفن کرده. اگه اون ديوار خراب ميشد ميراث اون بچه هاي يتيم از زير خاک بيرون ميومد و مردم اونو ميدزديدند. براي اينکه اين اتفاق نيفته اون ديوار رو تعمير کردم تا بعدها بچه هاي اون مرد بيان و ميراثشون رو در بيارن. موسي ميپرسه جريان کشتن اون پسر بچه چي بود؟ خضر ميگه پدر و مادر اون پسر بچه از افراد خيلي خيلي خوب و مومن هستند که خداوند خيلي دوستشون داره. اما اين پسرشون بعدها وقتي که بزرگ ميشد به يکي از افراد ظالم روزگار خودش مبدل ميشد که باعث ميشد دل پدر مادرش رو کباب کنه تا جايي که آرزوي مرگ کنن. براي اينکه همچين زجري نکشن من اون بچه رو کشتم. موسي ميگه اينايي که گفتي درست. چرا اون کشتي رو سوراخ کردي؟ صاحب بيچارش با اون کشتي روزيش رو در مياورد. به کسي هم کاري نداشت. خضر ميگه در اون شهري که از کشتي پياده شديم حاکم زور گويي حکومت ميکرد و چون قصد شروع يک جنگ رو داشت دستور داده بود که تمام کشتي ها رو براي استفاده در نيروي دريايش از صاحبانشون مصادره بکنن. اگر افراد حاکم اون کشتي رو ميبردن صاحب کشتي بي روزي ميموند. اما با سوراخي که من در بدنه کشتي درست کردم کشتي رو به ظاهر به درد نخور نشون دادم تا افراد حاکم با کشتي کاري نداشته باشن. اما... اما موسي عزيز. چون تو زير قولت زدي و منو سوال پيچ کردي بايد از اين به بعد تو کف بموني و من تنها به سفرم ادامه بدم و تو هم به شهر خودت برگردي. موسي هم اينجا پي به حکمت کارهاي خضر و از او ن مهمتر پي به حکمت و قدرت خدا ميبره. اما نداي عزيز. تمام اين چيزها رو نوشتم که فقط به تو بگم حتي در پس بدترين بلاهايي که سرمون مياد و اونها رو يک ظلم از طرف خدا ميدونيم خيريت و حکمتي نهفته هست. کمي فکر کن. البته ميدونم الان به حکمت اين چيزها پي نميبري . شايد بعد ها چيزي دستگيرت بشه. راستي . داشت يادم ميرفت . در مورد اينکه گفته بودي الان مثل سابق از نماز خوندن لذت نميبري و وجود خدا رو نزديک خودت احساس نميکني فقط ميتونم يه نظر بدم. و اونم اينه که عشق به خدا مثل بيماري استسقا هست. ميدوني استسقا چطور هست؟ هر چقدر آب بخوري تشنگيت بيشتر ميشه. عشق خدا هم همينطوره . در يک مرحله از نماز خوندن لذت بردي . اما وقتي عطش روحت بيشتر شد تو نرفتي و سعي نکردي که از اين عشق بيشتر به کام روحت بريزي. نميدونم تونستم منظورم رو بگم. بايد براي اينکه هميشه لذت ببري بايد هر لحظه در حال ارتقاي مرتبه عشقت باشي. خدا کنه فهميده باشي چي ميگم. به حرفهام فکر کن . خيلي خيلي مواظب خودت باش. يــــــــــــــــــــا عــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــي |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:34 توسط elysian (سیدحسام الدین )
|
|
||