تبليغاتX
درد و دل های تنهایی
با آدرس ميانبر http://h-alavi.tk سريعتر به من سر بزنيد


خداي من سلام!
اميدوارم که با ديدن وضعيت بندگي من بازم حالت خوب باشه.
اگر از احوال من جويا باشي بايد بگم همونطور که خودت مي دوني خجالت زده ام از بديهاي خودم و خوبيهاي تو.
خداي من نامه نوشتم که هم ازت تشکر کنم و هم التماس...
الحمد لله رب العالمين به خاطر همه نعماتت
خداي من!
مدتي بود که خيلي از خودم و خودت غافل شده بودم...
مدتي بود که خيلي مشغله هاي دنيوي منو از تو دور کرده بود...
مدتي بود که هر چي صدام مي کردي نمي شنيدم...
تا اينکه...
بله!!!
زنگ خطر عزراييل برام به صدا در اومد...
اونم نه يک بار...
نه دوبار...
بلکه چندين بار...
به خودم اومدم و چه به خود اومدني...
عزير من!
با ديدن تشيع جنازه و مراسم خاکسپاري به خود لرزيدم.
واااااااي!
چه کنم؟!
با اعمالم چه کنم؟!


اره خدا جونم! به خودم اومدم و ديدم که از آخرين نفر قافله باز هم چند قدمي عقب تر هستم.
به خودم اومدم و ديدم که چقدر درگير مشغله هاي دنيوي شدم و و روز به روز دارم از تو دورتر و دورتر ميشم.
به خودم اومدم و ديدم اي واي از آنچه که انجام مي دهم و تو مي بيني.
با ديدن گودي قبر لرزه بر تمام وجودم ميفته
واي از اون لحظه اي که آخرين تيکه سنگ لحد رو هم مي زارن و تمام منافذش رو هم مي گيرن...
به خودم نهيبي زدم!
آهاي حسام!
اين چشمي که رهايش کرده اي...
اين چشمي که به او اذن ديدن هر صحنه اي را مي دهي...
اين چشمي که هر محرم و نامحرمي را نظاره گر هست...
هيچ مي دوني يک روزي مورچه ها توش لونه مي کنند؟!!!
اين زبان تو که هر حرفي مي زند...
اين زباني که هر قضاوتي را به خود مي راند...
اين زباني که هر حق و نا حقي را با حرکت خود به وجود مي اورد...
هيچ مي دوني که روزي غذا و آذوقه هاي مورچه ها مي شود؟!!!
اين سر و وضع و قيافه اي که اين همه بهش مي رسي...
آقا حسام!
اين قيافه و هيکلي که مراقبي تا مبادا يک سانت کمتر و بيشتر نشه...
يک روزي مياد که
مي زارنش لاي يک متر و خورده اي پارچه سفيد...
مي زارنش توي گودي قبر...
روشو سنگ مي زارن...
لابلاي سنگ رو گل مي گيرند...
همه منافذش رو مي پوشونن...
تا گند و بو و ميکرب و تعفني که از اين جسد بلند ميشه زنده ها رو اذيت نکنه و سلامتيشون رو به خطر نندازه...
آره! اين سر و وضع و قيافه و هيکل همون قيافه و هيکله
يه مقدار از رسيدگي به اين صورت دنيوي کم کن و سيرت اخرويت رو درست کن.
حسام! کجاي کاري؟!
حسام! از خواب غفلت بيدار شو.
حسام! اي همه غفلت کافي نيست؟!!!
به خود بيا حسام... به خود بيا
آره خدا جونم!
هر دفعه اين موارد رو هم به خودم تذکر مي دهم...
منتهي فقط چند روز آدمم...
دوباره بعد ازمدتي روز از نو روزي از نو
چه کنم خدايا؟!
مي دونم که خيلي غافلم...
يادم مياد وقتي که از ديدن گودي قبر وحشت کرده بودم گل زنبقم(پدرم) رو مي ديدم که متوجه وحشت من شده بود.
مي ديدم که با شتاب خودش رو به من مي رسونه تا بازم مثل هميشه منو آروم کنه.
يک ان صحراي محشر رو تصور کردم...
همين بابايي که الان به خاطر از بين بردن وحشتم سراسيمه به سمت من مياد توي صحراي محشر از ترس اينکه مبادا ذره اي از کوله بار گناهم را رو دوشش بندازم از من دوري مي کنه...
کاش دوري مي کرد از من فرار مي کنه.
يک آن گل زنبقم رو کنار خودم ديدم.
به شدت وحشت کرده بودم و مي لرزيدم.
دستم رو گرفت و من رو برد به سوي گلزار شهدا
از بنده نوازي تو و از گذشت و عفوت گفت...
از کرم اهل بيت ص و از عنايات 14 معصوم ع گفت
از مهربوني زهرا س و از دلرحمي علي ع گفت
از آب کوثر و چشمه سلسبيل...
از لباسي که از استبرق و سندس و حرير برام آماده کردي...
از اون حوري که کنار رود سلسبيل کاسه اي از شير و عسل رو برام پر کرده و منتظره تا برم و از دستش بگيرم...
...
حسابي داشتيم توي بهشت قدم مي زديم که...
ناگهاني نداي از درونم منو به خود آورد:
واي از يوم تبلي السرائر
واااااااااااااااااااي!
من که مي دونم با اين اعمالي که دارم برام حميم و غسلين آماده کردي...
من که مي دونم با اين همه سرکشي که دارم لباسي از مس و اهن برام آماده کردي...
چه کنم از روزي که راه هر گونه توجيهي به رويم بسته است؟!
چه کنم از روزي که دست و پا و حتي زبانم بر عليه من گواهي مي دهند؟!
چه کنم از روزي که هيچ راه فراري نيست؟!
چه کنم؟!!!
گل زنبقم که به من نگاه مي کرد از تغيير حالت چهره ام متوجه افکارم شد.
و چنين گفت:
پسرم! درمان همه آنچه که اکنون در ذهن تو مي گذرد توبه و اشک ندامت است.
اشک پشيمونيت آتش عظيم جهنم را خاموش مي کنه و توبه نامه ات جواز ورودت به بهشته.
اما.........
اما.........
اما.........
پسرم! در اين راهي که همه ما قرار گرفته ايم و روزي به پايان مي رسد
چه زيباست که انسان به زيبا ترين مرگ به ديدار دوست برود.
چه زيباست که انسان به جاي اينکه در بستر جان دهد در خون خود غوطه خورده به ديدار دوست رود.
و چه زيباست شهادت
و چه زيباست شهادت
و چه زيبايند کساني که چنين زيبا مي روند.
آره خدا جونم!
در آخر نامه ام هم دو چيز رو ازت مي خوام:
1.
اللهم اغفر ذنوبنا به حق محد و ال الاطهار
2.
به حق صديقه شهيده س...
به حق صديقه شهيده س...
به حق صديقه شهيده س...
اللهم الرزقنا توفيق الشهاده

 يـــــــــــــــــــــــــاعــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــي

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 12:16  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

سلام بر ملت غيور و وبلاگ پرور ايران.

حالتون خوبه؟ خوشيد ؟ سلامتيد ؟

ميبينم كه داريد از دوري من له له ميزنيد و اساسي تو كف مونديد ( يه كم خودمو تحويل بگيرم ) .

خدا دلش براتون سوخت و اين هجران رو به وصال تبديل كرد و منو دوباره نصيب شما كرد تا از درد بي خل و چلي كباب نشيد .

جدا از شوخي خودم دلم خيلي براتون تنگ شده بود ولي چون اساسي گرفتار كارهاي عيالواري بودم نتونستم بهتون سر بزنم .

بالاخره رفتم قاطي مرغهاي بي كرك و پر . بالاخره متاهل شدم واز عالم تجرد خارج شدم . برا همين كمي كه نه ، خيلي مشغول بودم و نتونستم بيام و آپديت كنم .

امروز بعد از كلي اومدم آپديت كنم .

اخيرا فكر باحالي منو مشغول كرده ؛ حيفم اومد براتون ننويسم . چون به نظر خودم ارزش فكر كردن داره .

 

اين چند روز فكرم مشغول انواع امتحان هست . البته منظورم امتحاناتي هست كه خدا ما رو باهاش امتحان ميكنه .

قبلا فكر ميكردم خدا ما ها رو فقط با سختي امتحان ميكنه .

به ما سختي نازل ميكنه تا صبر و ايمانمون رو محك بزنه . البته نه براي اينكه خودش درجه اونو بدونه . فقط و فقط براي اينكه خودمون خودمون رو بشناسيم .

بفهميم چند مرده حلاجيم . تا مثل قبلا من بيخود به خودمون اعتماد نكنيم و جو نگيرتمون كه آخر ايمانيم ولي با اولين سختي زارتي ببريم .

اما در اين چند روز با شكل جديدي از امتحان مواجهه شدم .

امتحان به وسيله خوشي .

جالبه . مگه نه ؟

ما از خدا كلي تقاضا داريم و وقتي خدا حاجتمونو برآورده كرد بهمون فرصت ميده تا بفهميم كه آيا واقعا اون چيزي كه ادعا كرديم هستيم يا نه .

آخه اكثرا به خد ميگيم : خدا جون اگه تو فلان نعمت رو نصيب ما بكني من فلان كار صواب رو انجام ميدم و.....

يه راه ديگه هم داره البته . و اونم اينه كه خدا ما رو تو خوشي غرق ميكنه تا ببينيم كه آيا در اوج  رفاه و نعمت و خوشي هم باز به فكر خدامون هستيم يا نه .

يه چيزي شنيدم كه ميخوام براتون تعريف كنم . البته چون اين داستان رو تو بچگيم شنيدم از صحت و سقمش بي خبرم و نميدونم از چه منبعي روايت شده .

در صدر اسلام بعد از پيروزي مسلمانان بر مكه ، زماني كه اسلام در حال فراگير شدن بوده خيلي از مسلمانان بودن كه به نان شبشون محتاج بودن .

يكي از همين مسلمانان كه حالا اسمش يادم نيست و هميشه خدا در مسجد حاضر بوده و از اونايي بوده كه نمازهاش اول وقت و به جماعت بوده و اهل نيايش و رازو دعا بوده ميره پيش حضرت پيامبر .

پيش پيامبر از سختي روزگارش گله مكينه و از پيامبر كمك ميخواد . پيامبر بهش ميگن امكان داره مال و منان دنیا تو رو از خدا دور كنه و نتوني مثل الانت با خدا باشي .

اما اون مرد كلي قول و وعده ميده که مال دنيا هيچ خدشه اي بر ارتباطش با خدا وارد نكنه .

پيامبر با اينكه از آينده كارشون با خبر بودن فقط و فقط براي اينكه اون مرد خودشو امتحان كنه به ايشون كمك ميكنه .

به ايشون سه سكه مسي ميدن تا بوسيله اون براي زندگيش كاري كنه .

اون سه سكه كه با وسيله پيامبر متبرك شده بوده بسيار پر بركت از كار در ميان .

اون مرد با اون سه سكه چند گوسفند ميخره . گوسفنداني كه خيلي سريع زاد و ولد ميكنن  و صاحب اونا رو به گله دار بزرگي تبديل ميكنن . روز ها ميگذره و وضع مرد هر روز بهتر و بهتر ميشه  . تا جايي كه پولش از پارو بالا ميره .

اما بشنويم از دينداري مرد .

اون اوايل قبل از اينكه به يه خر پول تبديل بشه هر روز براي نماز به مسجد ميومده . كم كم كه كارش ميگيره بايد به داراييش رسيدگي ميكرده  . براي همين فرصت زيادي براي مسجد اومدن نداشته .

كم كم يه روز درميون مياد مسجد . بعد ميشه دو روز درميون . بعد سه روز در ميون . بالاخره كار به جايي ميكشه كه ديگه اصلا نميتونه بياد مسجد .

چند ماهي كه به اين روال ميگذره پيامبر براي اون مرد پيغام ميفرسته كه بيا كه كارت دارم .

آقا هم چون سرشون شلوغ بوده بعد كلي تاخير بالاخره به سراغ پيامبر ميره .

پيامبر بهش ميگه چرا ديگه به مسجد نميايي؟ مرد هم گرفتاري و مشغله زياد رو بهانه ميكنه . پيامبر ميگه حالا به حرف من رسيدي؟ و مرد هم در كمال شرمندگي قبول ميكنه .

پیامبر هم از مرد خواست که پولش رو بهش پس بده . مرد هم خواست که پول رو به علاوه بهره اون به پیامبر بده , اما پیامبر فقط همون سه سکه رو طلب کردند .

مرد هم سه سکه رو به پیامبر برگردوند . وقتی اون سه سکه متبرک از زندگی مرد خارج شد باعث شد به تدریج رونق از کسب و کار مرد گرفته بشه و روز به روز وضع مرد خراب تر بشه تا جایی که بالاخره به همون وضع اولیه برگشت.

این همه فک زدم و خودمو خسته کردم و براتون داستان نوشتم تا فقط و فقط بهتون بگم که خدا حتی با غرق خوشی کردن ما , ما رو امتحان میکنه .

اونکه به شکر گذاری ما احتیاجی نداره و یا از باطن ما بی خبر نیست . ما رو امتحان میکنه تا فقط و فقط خودمون از باطنمون خبر دار بشیم و هی به خودمون ننازیم که ما بنده خیلی خفنی هستیم و آخر ایمان و عبادت هستیم .

وقتی کلی برای خدا عجز و لابه میکنیم و احساس کردیم که به واسطه دل شکستمون ایمانون تقویت شد ووقتی خدا حاجتمون رو برآورده کرد نباید خوشحال بشیم که خرمون از پل گذشت .

این تاره اول کاره . خدا داره بهمون میفهونه که آیا حقیقت وجودمون همونی هست که خودمون فکر میکردیم یا اینکه شونصد درجه تفاوت داره .

آقا شرمنده . مختون رو تلیت کردم . اگه هم مطلب پیوستگی همیشگیش رو نداره باید ببخشید چون به خاطر کلی گرفتاری که یه دفعه توی این هفته برام پیش اومد مجبور شدم این مطلب رو توی چند نوبت تایپ کنم .

یِِِِِِِِِِِِِِِِـــــــــــــــــــــــــــــــــا عــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــــی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 11:48  توسط elysian (سیدحسام الدین )  |