|
|
|
|
|
يـــــــــــــــــــــــــاعــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــي |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 12:16 توسط elysian (سیدحسام الدین )
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر ملت غيور و وبلاگ پرور ايران. حالتون خوبه؟ خوشيد ؟ سلامتيد ؟ ميبينم كه داريد از دوري من له له ميزنيد و اساسي تو كف مونديد ( يه كم خودمو تحويل بگيرم ) . خدا دلش براتون سوخت و اين هجران رو به وصال تبديل كرد و منو دوباره نصيب شما كرد تا از درد بي خل و چلي كباب نشيد . جدا از شوخي خودم دلم خيلي براتون تنگ شده بود ولي چون اساسي گرفتار كارهاي عيالواري بودم نتونستم بهتون سر بزنم . بالاخره رفتم قاطي مرغهاي بي كرك و پر . بالاخره متاهل شدم واز عالم تجرد خارج شدم . برا همين كمي كه نه ، خيلي مشغول بودم و نتونستم بيام و آپديت كنم .امروز بعد از كلي اومدم آپديت كنم . اخيرا فكر باحالي منو مشغول كرده ؛ حيفم اومد براتون ننويسم . چون به نظر خودم ارزش فكر كردن داره .
اين چند روز فكرم مشغول انواع امتحان هست . البته منظورم امتحاناتي هست كه خدا ما رو باهاش امتحان ميكنه .قبلا فكر ميكردم خدا ما ها رو فقط با سختي امتحان ميكنه .به ما سختي نازل ميكنه تا صبر و ايمانمون رو محك بزنه . البته نه براي اينكه خودش درجه اونو بدونه . فقط و فقط براي اينكه خودمون خودمون رو بشناسيم .بفهميم چند مرده حلاجيم . تا مثل قبلا من بيخود به خودمون اعتماد نكنيم و جو نگيرتمون كه آخر ايمانيم ولي با اولين سختي زارتي ببريم .اما در اين چند روز با شكل جديدي از امتحان مواجهه شدم .امتحان به وسيله خوشي .جالبه . مگه نه ؟ما از خدا كلي تقاضا داريم و وقتي خدا حاجتمونو برآورده كرد بهمون فرصت ميده تا بفهميم كه آيا واقعا اون چيزي كه ادعا كرديم هستيم يا نه .آخه اكثرا به خد ميگيم : خدا جون اگه تو فلان نعمت رو نصيب ما بكني من فلان كار صواب رو انجام ميدم و.....
يه راه ديگه هم داره البته . و اونم اينه كه خدا ما رو تو خوشي غرق ميكنه تا ببينيم كه آيا در اوج رفاه و نعمت و خوشي هم باز به فكر خدامون هستيم يا نه .يه چيزي شنيدم كه ميخوام براتون تعريف كنم . البته چون اين داستان رو تو بچگيم شنيدم از صحت و سقمش بي خبرم و نميدونم از چه منبعي روايت شده .در صدر اسلام بعد از پيروزي مسلمانان بر مكه ، زماني كه اسلام در حال فراگير شدن بوده خيلي از مسلمانان بودن كه به نان شبشون محتاج بودن .يكي از همين مسلمانان كه حالا اسمش يادم نيست و هميشه خدا در مسجد حاضر بوده و از اونايي بوده كه نمازهاش اول وقت و به جماعت بوده و اهل نيايش و رازو دعا بوده ميره پيش حضرت پيامبر .پيش پيامبر از سختي روزگارش گله مكينه و از پيامبر كمك ميخواد . پيامبر بهش ميگن امكان داره مال و منان دنیا تو رو از خدا دور كنه و نتوني مثل الانت با خدا باشي .اما اون مرد كلي قول و وعده ميده که مال دنيا هيچ خدشه اي بر ارتباطش با خدا وارد نكنه .پيامبر با اينكه از آينده كارشون با خبر بودن فقط و فقط براي اينكه اون مرد خودشو امتحان كنه به ايشون كمك ميكنه .به ايشون سه سكه مسي ميدن تا بوسيله اون براي زندگيش كاري كنه .اون سه سكه كه با وسيله پيامبر متبرك شده بوده بسيار پر بركت از كار در ميان .اون مرد با اون سه سكه چند گوسفند ميخره . گوسفنداني كه خيلي سريع زاد و ولد ميكنن و صاحب اونا رو به گله دار بزرگي تبديل ميكنن . روز ها ميگذره و وضع مرد هر روز بهتر و بهتر ميشه . تا جايي كه پولش از پارو بالا ميره .اما بشنويم از دينداري مرد .اون اوايل قبل از اينكه به يه خر پول تبديل بشه هر روز براي نماز به مسجد ميومده . كم كم كه كارش ميگيره بايد به داراييش رسيدگي ميكرده . براي همين فرصت زيادي براي مسجد اومدن نداشته .كم كم يه روز درميون مياد مسجد . بعد ميشه دو روز درميون . بعد سه روز در ميون . بالاخره كار به جايي ميكشه كه ديگه اصلا نميتونه بياد مسجد .چند ماهي كه به اين روال ميگذره پيامبر براي اون مرد پيغام ميفرسته كه بيا كه كارت دارم .آقا هم چون سرشون شلوغ بوده بعد كلي تاخير بالاخره به سراغ پيامبر ميره .پيامبر بهش ميگه چرا ديگه به مسجد نميايي؟ مرد هم گرفتاري و مشغله زياد رو بهانه ميكنه . پيامبر ميگه حالا به حرف من رسيدي؟ و مرد هم در كمال شرمندگي قبول ميكنه .پیامبر هم از مرد خواست که پولش رو بهش پس بده . مرد هم خواست که پول رو به علاوه بهره اون به پیامبر بده , اما پیامبر فقط همون سه سکه رو طلب کردند . مرد هم سه سکه رو به پیامبر برگردوند . وقتی اون سه سکه متبرک از زندگی مرد خارج شد باعث شد به تدریج رونق از کسب و کار مرد گرفته بشه و روز به روز وضع مرد خراب تر بشه تا جایی که بالاخره به همون وضع اولیه برگشت. این همه فک زدم و خودمو خسته کردم و براتون داستان نوشتم تا فقط و فقط بهتون بگم که خدا حتی با غرق خوشی کردن ما , ما رو امتحان میکنه . اونکه به شکر گذاری ما احتیاجی نداره و یا از باطن ما بی خبر نیست . ما رو امتحان میکنه تا فقط و فقط خودمون از باطنمون خبر دار بشیم و هی به خودمون ننازیم که ما بنده خیلی خفنی هستیم و آخر ایمان و عبادت هستیم . وقتی کلی برای خدا عجز و لابه میکنیم و احساس کردیم که به واسطه دل شکستمون ایمانون تقویت شد ووقتی خدا حاجتمون رو برآورده کرد نباید خوشحال بشیم که خرمون از پل گذشت . این تاره اول کاره . خدا داره بهمون میفهونه که آیا حقیقت وجودمون همونی هست که خودمون فکر میکردیم یا اینکه شونصد درجه تفاوت داره . آقا شرمنده . مختون رو تلیت کردم . اگه هم مطلب پیوستگی همیشگیش رو نداره باید ببخشید چون به خاطر کلی گرفتاری که یه دفعه توی این هفته برام پیش اومد مجبور شدم این مطلب رو توی چند نوبت تایپ کنم . یِِِِِِِِِِِِِِِِـــــــــــــــــــــــــــــــــا عــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــــی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 11:48 توسط elysian (سیدحسام الدین )
|
|
||