|
|
|
|
|
سلام بر بچ عزيز. در چه حاليد؟ خوش ميگذره؟ من دير به دير ميام سراغتون حال ميكنين؟ راستش اساسي گرفتار شدم . گرفتار كار هاي ازدواج . اين چند روز همش در حال خريد بودم . از تلفن هم دور بودم چه برسه يه اينترنت . دلم بد جور براتون تنگ شده بود . امروز اومدم آخرين آپديت در زمان تجرد رو انجام بدم . اين چند روز آينده سرم شلوغ تر ميشه و ديگه فرصت نميكنم آپديت كنم تا بعد از ازدواجم
مطلب امروز درمورد سلب توفيق هست . سلب توفيق به اين معني هست كه شما معصيتي انجام بدين كه در عوض اون خدا شما رو از انجام كار صالحي محروم ميكنه . به نظر من سلب توفيق جزاي اعمال ما در همين دنيا هست . منظورم اينه كه خدا كاري خواهد كرد كه ما نتيجه اعمالمون رو خيلي زود در اين دنيا ميبينم و خدا ما رو منتظر نميذاره تا در اون دنيا به نتيجه اعمالمون برسيم . به عنوان مثال من وقتي در طول روز يه گناهي انجام ميدم ميدونم كه خدا فرداش از من سلب توفيق خواهد كرد و كاري خواهد كرد كه براي روز بعدش نتونم براي نماز صبح از خواب بيدار شم و نمازم قضا ميشه. اينجوري هست كه خدا بهم ميگه : ببين حسام چموش . اين كار رو كردم تا بدوني دارم به كارت نظارت ميكنم و پس فردا توي اون دنيا بايد جواب كارت رو بدي ،اينم يه چشمه از قدرتمه تا بدوني بعدا ميتونم چيكارت كنم .البته اين مزود نماز يكي ازصدها حالت سلب توفيق هست . سلب توفيق براي هر كس يه جوره . سلب توفيق بستگي به سطح ايمان خود شخص داره . مثلا براي يكي مثل من همون حالت نماز تكرار ميشه . براي يكي ديگه كه ايمانش قوي ترهست نماز شبش قضا ميشه . يكي ديگه كه بالاتره مشكلي پيش مياد كه نميتونه مثل هر روز صدقه بده و براي كي ديگه كه بالاتره مشكلي پيش مياد كه باعث ميشه لحظه اي از ذكر كردن خدا باز بمونه . اگر اعمال و رفتار خودتون رو بررسي كنيد به وضوح ميبينيد كه اين حالت براي همه شما بوجود مياد . پس ميتونيد با بررسي اعمالي كه در شما باعث سلب توفيق شده به گناهان خودتون پي ببريد و توبه كنيد و سعي كنيد كه ديگه اون رو تكرار نكنيد . اگر براتون مقدوره شما هم تجربه هاي سلب توفيقتون رو بنويسيد تا اين بخث براي بقيه باز تر بشه . راستي نداي عزيزاگر كمي به گذشته و حالت فكر كني متوجه ميشي كه حالتي كه الان گرفتارش شدي فقط نوعي سلب توفيق هست . خوب مزاحمتون نميشم. يــــــــــــــــــــــــــــــا عــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــي
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 10:38 توسط elysian (سیدحسام الدین )
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر و بچ. امروز چون وقتم كمه خيلي سريع السير بر اتون مينويسم . اول از قسمت نظرات از نوشته يكي از خواننده هاي عزيزم بخونيد : سلام حسام اول میخواستم یه سوال ازت کنم میشه بگی چه جوری میشه گناه نکنیم یا اینکه کمتر گناه کنیم؟ دوم اینکه چرا خدا بعضی موقعها اینقد عذابمون میده یعنی چرا اینقد تو زندگی سختی برامون نازل میکنه مگه ما چقدر تاب و تحمل داریم آخه اون فکر نمی کنه که یه یوقت ما که اینقد دوستش داریم از راهش بیرون بریم و دیگه اونو نشناسیم درسته که خدا به ما عقل و اختیار داده تا راه و چاه و تشخیص بدیم ولی بعضی موقعها دیگه دست ما نیست و اون باید یه کاری کنه ولی انگار نه انگار اگه يادتون باشه من قبلا همچين سوالي رو در وبلاگ مطرح كرده بودم . در جواب اين سوالم يكي از بهترين خواننده ها كه خودش يك نويسنده قهار هست و يك وبلاگ خفن داره در جواب سوالم برام يك ايميل فرستاد كه من اين ايميل رو عينا براتون مينويسم . اميدوارم كه جواب قانع كننده باشه . منو كه قانع كرد .
ببين قرار شد راحت باشيم نمي دونم دقيقا منظورم و چطور بيان کنم ...اينجا يه تناقض وجود داره !به نظر من هيچ آدمي نمي توني حد تحمل و توانايي خودش و از قبل پيشبيني کنه تا موقع اون سختي و به قول خودت امتحان فرا برسه و تو چون تابه حال اين همه سختي رو تجربه نکرده بودي تحمل اون رو خارج از حد تواناييخودت مي ديدي خدا بنده ي خودش و خوب مي شناسه مي دونسته که تو حدتواناييت چقدرهتو الان تو ذهنت بدترين اتفاق ممکن و تصور کنشايد تو حتي تو اين هم بموني يعني نتوني آخر بدبختي خودت و تصور کنييعني شايد بدتر از اون اتفاق هم بيوفتهپس من فکر ميکنم تو چون تا به حال همچين سختي رو نديدي بوديفکر مي کردي ديگه اين آخر خط ...و همچي تموم شدهبعضي وقتا هم مي گيم " ديگه بدتر از اين نميشد"همه ي اينها اشتباستاون خواسته يه امتحان کنهکه اين بنده که اين همه به ياد منه و با من دوستهاگه يه اتفاق بد براش بيوفته چطور مي شه؟خوب مسلما خدا مي دونسته تو چه عکس العملي نشون مي دي اما اتفاقبراي شناخت بيشتر خودت بوده....حالا چقدر خودت و شناخته؟احساس نکردي خيلي زود زدي زير همه چي!احساس نکردي خيلي زود قضاوت کردي؟احساس نکردي رابطه ات با خدا کمي سست بوده؟اميدوارم از دستم ناراحتي نشيتو با تمام حرفهايي که از خودت زدي از رابطه ي زياد خودت و اون از وابستگيهاتاما خيلي زود اين رابطه از بين رفت ...تا حدي که اون روز صبح با خدا اينطور بد حرف زدي...اما کافي بود يکي با تو يک ساعت و نيم حرف بزنه تا تو باز برگردي پيش اوو با اون آشتي کني ...و اين خيلي خوبهتوي سختي هاست که آدم دوستاي واقعي شو مي شناسه ....توي سختي هاست که انسان ها ساخته مي شن ....مدتهابودکه مي خواستم جواب سوال هايت را بگماما هيچ نقطه ي شروعي پيدا نمي کردم ...وقتي مي خواستم شروع کنمگيج مي شدمو دست از نوشتن بر مي داشتم ...از طرف ديگه وقتي وبلاگتو مي خوندم و با بقيه وبلاگا مقايسه مي کردمديونه مي شدمنوشته ها و درد دل هات با تمام تلخي پر از شيرني بودوقتي نوشته هايت را مي خواندم احساس حسادت مي کردم به توبه اين که چقدر با خدا دوستيبه اين که در همه ي لحظه ها به ياد اون هستيچقدر با خدا رفيقي!....و حالا همه ي اينها نظرات شخصي من بود مي توني قبول کني و مي تونيکاملا رد کنيمي توني بگي چه حرفهاي چرت و پرتي!!خوب از يه لحاظ هم بايد به من حق بديمن که نمي دونم چه اتفاقي برات افتادهاين چند سال چه بر سرت گذشتهپس بي انصاف نباش و به من حق بده !که نتونم اون طور که مي خوايي جواب سوال ها تو از من بگيري ...با تمام اين حرفها خوشحالم که تو دوباره برگشتي به اون دنياي خوب دوستيبه خودت ....اين چند روز فقط اين شعر و زمزمه مي کنم ....:تو نسيم خوش نفسيمن کوير خار و خسمگر به فريادم نرسيمن چو مرغي در قفسمتو با مني اما من از خودم دورمچو قطره از دريامن از تو مهجورماي نامت از دل و جاندر همه جابه هر زبان جاريستعطر پاک نفست سبز و رهااز آسمان جاريستنور يادت همه شبدر دل ماچو کهکشان جاريست اينم از جواب سوال مهتاب. اما براي نداي عزيزم . ندا جان . نميدونم در چه حالي يا پيشرفتت چفدر بوده . اميدوارم كه حالت خوب خوب باشه و حسابي پيشرفت كرده باشي. قرار بود كه از گذشته خودم برات بگم . معذرت كه ميخوام كه بد قولي كردم و حسابي دير شده . ولي ماهي رو هر وقت از آب بگيري ميميره پس الان برات ميگم .يه زماني پيش قبل از اينكه با خدا قهر كنم ، زماني كه اساسي با خدا روابطم توپ بود اونقدر بهش نزديك بودم كه وقتي شبها توي نماز مغرب و عشا توي نماز جماعت شركت ميكردم بعد از بسم الله اشكم سرازير ميشد . اين اشك رو نتونستم توجيه كنم . من فقط به عشقم به خدا ربطش دادم . به اينكه توي دلم فقط و فقط عشق به خدا بود . اما وقتي كم كم گرفتار ماديات شدم و كم كم از خدا دور شدم و يواش يواش به گناه آلوده شوده دلم اين زلالت خودش رو از دست داد . جوري شدم كه توي نماز حواسم همه جا بود غير از نمازم . اكثرا در شك بودم كه چند ركعت نماز خوندم (خدا بيامرزه پدر نماز جماعت رو كه راحتم كرد ) طبق تجربه خودم از حالات معنويم يه چيزي رو درك كردم . و اون اينه كه اگه ما از يك حالت بسيار زيبا بهره مند باشيم و به هر دليلي كه عمده ترينش گناه هست از اون حس محروم شديم ديگه اگه خودمونو هم بكشيم بهش نخواهيم رسيد . براي خودم مثلا : اون حس لذت از نماز ديگه هيچ وقت برام تكرار نشد . ديگه پيش نيومد كه توي نماز از عالم و آدم دور بشم . پس نداي عزيزم . سعي كن وقتي از يك حس زيبا بهره مند شدي تمام تلاشتو به خرج بدي كه اين حستو تا آخر عمرت حفظ كني . اگه از دست داديش ديگه به دست نمياريش ( براي من كه اين جور بود ) ديگه نميدونم چي برات بگم عزيزم.منتظرت هستم عزيزم . دوستاي عزيزم متاسفانه براي به روز كردن وبلاگ كمي مشكل دارم كه باز مشكل دسترسي به اينترنت هست . اگه خيلي دير ميكنم منو ببخشيد . منتظر نظر هاي زيباتون هستم . يـــــــــا عـــــــــلـــــــــي
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 13:43 توسط elysian (سیدحسام الدین )
|
|
||
|
|
|
|
|
الهي ياد تو در ميان دل و زبان است و مهر تو ميان سر و جان . الهي شاد بدانيم كه اول تو بودي و ما نبوديم ، كار تو در گرفتي و ما نگرفتيم ، قسمت خود نهادي و رَسول خود فرستادي . الهي هر چه بي طلب بما دادي به سزاواري ما تباه مكن ، هر چه بجاي ما كردي از نيكي ، به عيب ما از ما بريده مكن و هر چه سزاي ما ساختي به ناسزائي ما جدا مكن . الهي آنچه ما خود كِشتيم به بَر ميار و آنچه تو ما را كِشتي آفت ما از آن بازدار . الهي از نزديك نشانت ميدهند و برتر از آني و دورت پندارند و نزديكتر از جاني ، موجود نفسهاي جوانمردي ، حاضر دلهاي ذاكراني ، ملكا تو آني كه خود گفتي و چنانكه گفتي آني . الهي در سر گريستني دارم دراز ، ندانم كه از حسرت گريم يا از ناز ،گريستن از حسرت بهر يتيم و گريستن بهر ناز ، از ناز گريستن چون بود اين قصه ايست دراز
سلام دوستان عزيزم . بايد خدمتتون عرض كنم كه اساسي منو از رو برديد خدا بيامرزه پدر سعيد امروز حال دري بري نوشتن ندارم . دلم از دست خودم پره . فقط ميخوام دو كلمه با خداي مهربونم درد و دل كنم و خودمو سبك كنم . آره . ميتونم توي دلم با خدا درد و دل كنم و اينجا چيزي ننويسم . اما مينويسم تا بعدا بيام بخونم و يادم باشه كي و چي بودم . خدا جونم سلام . خوبي ؟ از دست بنده هاي چموشت چي ميكشي ؟ تا كي ميخوايي بهمون فرصت بدي كه گناه كنيم ؟ يا آدممون كن يا بلايي سرمون نازل كن و نسلمونو بردار . خداجون از دست خودم خسته شدم . تا كي بايد هر روز توبه كنم و فرداش توبه رو بشكنم ؟ پيمان شكني تا كي ؟ هر روز اميدم كه تو بهم اراده اي خواهي داد كه ديگه زير قولم نزنم . اما اميدم واهي هست . ميدونم كه تو اراده ميدي ولي نفس خودم ضعيفه . خدا جون چيكار كنم ؟ كم كم دارم ديوونه ميشم . بهت ايمان قلبي دارم . هر روز با تمام وجود احساست ميكنم اما باز نميتونم خودمو كنترل كنم تا دست به گناه نزنم . هر روز من از روز پسين ياد كنم بر دردِ گُنه هزار فرياد كنم از ترس گُناه خود شوم غمگين باز از رحمت او خاطر خود شاد كنم خودت به دادم برس . بيچاره همه ائمه رو رديف كردم و بهشون متوسل شدم اما تا نفس اماره خودم داره يكه تازي ميكنه كاري از كسي بر نمياد. فقط و فقط خودت درمان دردمي . پس درهاي رحمتت رو به روم باز كن و باز زير بغلمو بگير . مثل هميشه . خدا جون خيلي خيلي خيلي دوستت دارم . راستي دوستاي عزيزم . مشكلي دارم كه دوست دارم برام دعا كنيد تا خداي مهربونمون زود تر گره گشايي كنه . برام دعا كنيد . از نوع شهاب سنگي كه زارتي ميخوره تو هدف. يـــــــــــــــا عــــــــــــــلـــــــــــــــــي |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384ساعت 10:53 توسط elysian (سیدحسام الدین )
|
|
||