تبليغاتX
درد و دل های تنهایی
با آدرس ميانبر http://h-alavi.tk سريعتر به من سر بزنيد

شهادت بي بي سه ساله ، حضرت رقيه را به تمامي مسلمانان تسليت عرض ميكنم

دوستان سلام .

جاتون سبز . ديشب مراسم عزا داري بي بي رقيه بودم . خيلي خيلي صفا كردم . براي همتون دعا  كردم . ميدونم خيلي از شماها توي همچين مراسمي بودين .

آقايي كه سخنراني كرد ميگفت دوعا در زمان نزول بابران و در زمان ريزش اشك زود تر مورد اجابت قرار ميگيره .

ديشب هر دو همزمان شده بود . زماني كه چشمهامون باراني بود آسمان هم كم طاقتي كرد و بغض خودش رو بيرون ريخت .

اونجا بود كه با تمام وجود براي همه از جمله خودم براي نزديك تر شده به خدا دعا كردم . از خدا خواستم سرنوشت ما رو طوري رقم بزنه كه در نهايت همه حسين وار و در ركاب آقا امام زمان از دنيا بريم .

التماس دعاي شهاب سنگي دارم .

يـــــــــا عــــــــلــــــــــي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383ساعت 10:47  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

دوست عزيز سلام

به نظر من اگه براي رسيدن به چيزي و يا انجام کاري آدم اون نيروي لازم رو داشته باشه منظورم از نيرو همون اطمينان از نتيجه کاره حتما کار مورد نظر انجام ميشه .ولي اگه ته دل ادم قرص نباشه و اطمينان صد در صد به نتيجه کار نداشته باشه در انجامش سستي و تنبلي ميکنه .
در مورد نزديک شدن به خدا هم همينه .اگه ادم واقعا بهش ايمان داشته باشه (ايمان واقعي ) حتما ميتونه بهش نزديک بشه به شرطي که تمام اوامر خدا رو بي کم و کاست اجرا کنه

يه داستاني رو ميخوام برات بگم شايد شنيده باشي ولي خالي از لطف نيست


يه روز يه کوه نورد به تنهايي ميره براي صعود قله اي .نزديکاي قله بوده که به تاريکي ميخوه.با خودش فکر ميکنه اگه راه باقي مونده رو هم همين امشب طي کنه خيلي بهتره و براش مشکلي پيش نمياد.
پس ادامه ميده که ناگهان پاش ميلغزه و از کوه پرتاب ميشه در همين حين از ته دل خدا رو صدا ميزنه و کمک ميخواد که ناگهان طنابش به شاخه اي گير ميکنه و بين زمين و هوا اويزون ميمونه و جون سالم به در ميبره.يه کم که ميگذره .با خودش فکر ميکنه که اگه تا صبح همون جا بمونه حتما از سرما يخ ميزنه .واسه همين شروع ميکنه با خداي خودش راز و نياز کردن و طلب کمک کردن .يک دفعه صدايي رو ميشنوه که بهش ميگه تو بخدا ايمان داري؟؟؟خيلي زود و با عجله جواب ميده بله.!.باز همون صدا سئوالش رو تکرار ميکنه . باز هم مرد همون جواب رو با تحکم بيشتري ميده .
اين بار ندا مياد که: پس طنابت رو پاره کن !!!!...
                         


مرد فکري ميکنه و ميگه نه !!...اگه طناب رو پاره کنم اين نقطه اتکاه هم از دست ميره .و ديگه به اون صدا توجه نميکنه .
فردا صبح گروه نجات مرد رو در حالي پيدا ميکنن که از طنابي در فاصله يک متري زمين اويزان بوده

اينم از طرف عزيز دلم ( يه روز غريبه بود ) . خيلي خيلي آموزنده هست. گفتم شما هم حالشو ببريد .

يا عــــــــلــــــــي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت 11:55  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

سلام به تمامي دوستان خوبم

حالتون خوبه ؟ خوشيد ؟ سلامتيد ؟ دماغتون چاقه ؟ من كمتر دري بري ميگم عشق ميكنيد ؟

من كه اعصابم خورده . آدمي به وراجي من گوشهاي مفتي به اين خوبي رو از دست داده .

اما امروز....

ديگه نميخوام سوال مطرح كنم يا به فكر بندازمتون .

امروز اساسي شارژم . فقط ميخوام اين شوق و اين انرژي مثبت رو به شماها هم منتقل كنم . البته اگه ازم بر بياد .

يادتونه گفتم تا چند وقت پيش با خدا قهر بودم . اما قبل از اون قهر ، زماني كه اوضام خوب بود و روابطم با اوس كريم توپ بود هر شب براي نماز به امامزاده ميرفتم و كلي صفا ميكردم .

تا اينكه يه ضد حال مشت خورديم و هنوز از تو كف اون ضد حال در نيومده بودم كه يه تصادف خفن كردم و يكي از كساني كه باهام بود كشته شد .

و اينا با هم باعث شد كه با خدا قطع رابطه كنم . چون اونموقع خودمو آخر ايمان و تقوا ميدونستم و از خدا توقع نداشتم همچين بلايي سرم بياره . ( البته الان ميدونم كه اون اتفاقات براي اين بوده كه بفهمم كه ايمانم اونقدر ضعيف بوده كه با همچين اتفاقي همشو از دست دادم . حالا اساسي شرمنده اوس كريمم )

وقتي كه روابط با خدا شكر آب شد طبيعتا از امامزاده هم بريدم . كلي وقت بود كه بهش سر نزده بودم . حتي بعد از برگشتنم به طرف خدا اونقدر گرفتار و مشغول بودم كه نتونسته بودم برم ( گرفتار كارهاي فارغ التحصيليم بودم . نا سلامتي بنده مهندس عمران مملكت هستم و الان بايد دربدر دنبال كوزه بگردم تا مدركمو بذارم در كوزه و آبشو بخورم )

اما در اين چند روزه با وجود تمام مشكلات خيلي مسخره اي كه برام پيش اومده بود بازم سر حال بودم و روحيم توپ بود . به حدي كه خودمم كف كردم .

امروز هم كه يكي از عزيزانم مسافر بود ، وقتي از به سلامت رسيدنش خبر دار شدم يه سجده شكر به جا آوردم . اما ديدم دارم ميتركم و اين سجده كافي نيست .

پس آْماده شدم و راهي امامزاده شدم . جاتون سبز بعد از شش ماه داشتم ميرفتم اونجا .

عجب حس و حالي داشتم . احساس ميكردم تمام سنگهاي اونجا دارن بهم خوش آمد ميگن .

منم داشتم از خوشي ميمردم . اول يه نماز جماعت مشت تو رگ زديم و بعدشم رفتيم زيارت آقا .

آي جاتون خالي بود . اساسي با هم درد و دل كرديم . اونجا هم يه نماز شكر خوندم و خودمو خالي كردم . آي چسبيد .

اونجا از آقا خواستم بازم از اين كارا بكنه و بازم منو بطلبه . يه دل سير هم دعا كردم . اسم شونصد نفر رو آوردم . در آخرشم براي  موفق شدنم در كارم از خدا كمك خواستم كه ميدونم به زودي به موفقيت ميرسم .

اگه دلتون براي شيريني لك زده ميتونيد برام دعا كنيد  تا زود تر كارم تمام بشه .

آقا مردم از بس وراجي كردم . مزاحمتون نميشم .

دوستتون دارم يه عالمه . منتظرم باشيم . در پناه حق به سر ببريد .

يــا عــــــــــلـــــــي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 20:43  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

سلام دوستان عزيزم . شرمنده كه دير دير آپديت ميكنم . متاسفانه مشكلاتي برام پيش اومده كه دسترسي منو به اينترنت كم كرده . وگرنه من بيادتون هستم و فراموشتون نكردم .

امروز ميخوام يه بحث جديد رو مطرح كنم .

تا حالا مثل عالم بي عمل و زنبور بي عسل رو شنيدين؟

اينكه راهي رو بلد باشين ولي مرد قدم گذاشتن در اون راه نباشين  يا اينكه به حقيقتي ايمان داشته باشين و ديگران رو در اون مورد نصيحت كنين ولي خودتون نتونين اراده به هم بزنيد كه اونو انجام بديد؟

در خيلي از مسائل ميشه از اين مشكل گذشت . اما به نظر من در موارد ديني ديگه نميشه چشم پوشي كرد.

مثلا راه هاي نزديك تر شدن به خدا رو بلد باشين يا راه هاي قويتر كردن ايمان رو بلد باشين ولي نتونين بهشون عمل كنين.

در اين حالت شما چيكار ميكنين؟ چطور اين حالت رو كه من يك درد يا مريضي ميدونم درمان ميكنين؟

جواب بدين و كمكم  كنيد.

ممنون ميشم . يا علي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 20:54  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

اين نوشته نظري هست كه خواهرم پرستوي عزيز برام نوشته . اين هم تجربه اي هست . حيف ديدم كه شما نخونينش . بخونين و فكر كنين و براي هميشه يادتون باشه كه بهترين حلال مشكل در هر زمان و مكان خداي ارحم الراحمين هست . يا علي

 

سلام. راستش من هميشه خدا رو كنار خودو حس كردم و مي كنم. وجودش رو كاملا فهميدم ولي يه بار آنچنان حضورش برام شفاف بود كه باورم نمي شد. من چند وقت پيش تو يه مشكلي گير كرده بودم. يه مشكل خيلي جدي كه حل كردنش هم تقريبا غير ممكن بود. كساني كه خودشون تو اين مشكل افتاده بودن هيچ كدوم نتونستن حلش كنن و از خيرش گذشته بودن. ولي من نمي دونم چرا مطمئن بودم حلش مي كنم. جالب اينجاست كه به هيچ كس هم چيزي نگفته بودم. خودم بودم و خودم و البته خداي خودم. كساني كه مثل من بودن زير بار اين مشكل خورد شدن ولي من كاملا خدا رو حس مي كردم و هر روز مطمئن تر از قبل پيش مي رفتم. خيلي شارژ و پر انرژي. اصلا انگار نه انگار كه چيزي شده. فقط با خدا حرف مي زدم، شبها بعد از نماز دعا مي خوندم. نمي تونم احساس اون موقع ام رو براتون بگم. يه حس قشنگ بود. تا حالا اونطوري خدا و حضورش رو حس نكرده بودم. خيلي خوب بود. اصلا نه نگران بودم نه ناراحت. با وجود اينكه مشكلم خيلي جدي تر و بدتر از اون چيزي بود كه بتونين فكرش رو بكنين. لحظه اي نبود كه حس كنم تنهام. مي دونستم خدا هميشه باهامه و حتي داره بهم لبخند مي زنه. مشكلم هم خيلي راحت حل شد. همه كف كرده بودن. هيچ كس باورش نمي شد. مي گفتن تا حالا نشده كسي بتونه اين قضيه رو حل كنه تو اولين كسي هستي كه موفق شدي. واقعا نمي دونم چطور از آرامشم براتون بگم. از اطمينانم. از اينكه اينقدر خدا رو نزديك احساس مي كردم و هيچ مشكلي به چشمم نمي اومد چون تنها نبودم. خدا باهام بود. بهتر و. نزديكتر از اون چيزي كه فكر مي كردم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 20:42  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

سلام دوستان گلم .

دلم براتون اساسی تنگ شده . اما چون گرفتار يک کار خفن هستم وقت نکردم بهتون سر بزنم . اما در همه حال به يادتون بودم .

همش در اين فکر بودم که برای تلافی اين چند وقت که بهتون سر نزدم بايد يه مطلب توپ براتون بذارم تا بلکه از خجالتتون در بيام . اما مشکل من اينه که موقعی که دارم توی ذهنم طرح مطلب رو ميريزم به ظاهر زيبا هست اما وقتی تايپ شد خيلی خوشم نمياد .

البته شايد برای اين باشه که من آنلاين مينويسم . ميام پای سيستم و تايپ ميکنم و خيلی سريع پستش ميکنم . شايد اگه مثل خيلی از دوستان اول ميومدم روی کاغذ چرک محتويات ذهنمو چرک نويس ميکردم و بعد از تغييرات تايپشون ميکردم اوضام بهتر بود . اما چه کنم که حس اين کار رو ندارم .

چند روز هست که دارم توی سايت کلوب ميچرخم . تا شايد هم بتونم با دست پر بيام سرغتون و هم اينکه دوستاني رو پيدا کنم که دست به قلمشون توپ باشه و بتونن من رو در کار نزديکتر کردن خودم و شما دوستان خوبم به خدا کمک کنن  . البته يکی دو نفر رو پيدا کردم .

يکيشون خواهرم مانيا هست که بهم قول همکاری داده که من منتظرم جواب قطعی رو بهم بده تا با خيال راحت يوزر نيم و پسوردمو بهش بدم تا بتونن وارد وبلاگ بشن و برامون مطلب بنويسن .

و اما از دری بری های گرانمايه خودم ( البته بازم دارم دزدی ادبی ميکنم . از يکی از تالار های کلوب ) :

سوالم اينه که ما انسانها بايد چطور وجود خدامون رو احساس کنيم ؟ اينکه خدا از رگ گردن به ما نزديک تر هست رو بايد چطور درک کنيم ؟ اينکه خدا در همه حال نظاره گر اعمال ما هست رو چطور باور کنيم ؟

من در زمانی که اوضام خراب بود هميشه دنبال جواب اين سوال ميگشتم .

اما از وقتی که با خدا آشتی کردم اوضام اساسی عوض شده . حالی پيدا کردم که حتی زمانی که اوضام خوب بود و خودم رو در اوج ايمان ميدونستم چنين حالی رو نداشتم .

الان احساس ميکنم زمين و آسمون به نمايندگی از خدا دارن به من نگاه ميکنن . اعمال منو زير نظر دارن . دارن باهام حرف ميزنن . حتی آواز پرندگان رو ندايي از طرف خدا ميدونم .

البته بايد بگم الان در خوشحال ترين وضعيتم قرار دارم.

نميدونم اين حالم به خاطر خوشحاليمه يا احساسم واقعي و بی واسطه هست .

من نظرمو دادم. حال خودمو گفتم . دوستان عزيزم هم لطف کنن از تجربياتشون و حالات زيباشون برامون بگن تا ما هم استفاده کنيم .

منتظرم . حق نگهدارتون .

 يــــــــــــــــــــــا عــــــــــــلــــــــــی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1383ساعت 15:52  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

سلام مجدد .

ديدم حيفه از چرت و پرتای خودم براتون ننويسم . برا همين دوباره مزاحمتون شدم .

ميخوام يکي از عقايدمو براتون بگم و نظر شما رو هم در موردش بدونم .

من عقيده دارم وقتی آدم يه کاری رو به نيت جلب رضايت خدا شروع کنه و در کنار اون بخواد با اين کارش به خدا نزديک تر بشه و در هر مشکلي که در اين مسير براش پيش اومد فقط و فقط از خود خدا کمک بخواد خدا هم اونو نا اميد نميکنه و دست رد به سينش نميزنه و در موفق شدنش کمکش ميکنه .

البته هنوز در عمل تجربه نکردم ولی بهش عقيده دارم .

حالا اگه کسی در اين مورد نظری داره يا اينکه در عمل تجربه کردتش حتما برام بنويسه . ممنونش ميشم .

يــــــــــــــــــــــــا عـــــــــــــــــــــلی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1383ساعت 18:36  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

سلام . اينم ادامه متنی که دوستم قرار بود برام بنويسه . البته به گفته خودش ادامه داره .

يه وقتايي هم هست كه بهش ميگم چيه دوستم نداري ؟ازم خسته شدي ؟ خيلي بنده بدي هستم نه؟ بعد از يه مدتي كه درخواستمو قبول كرد و آرامش پيدا كردم بهش ميگم خدا جونم خب چيكار كنم نكنه از من ناراحت بشي من كه صبر تورو ندارم واون موقع است كه احساس ميكنم داره بهم لبخند ميزنه

عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم همان يك لحظه اول كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي و زشتي به روي يكدگر ويرانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم كه در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم كه ميديدم يكي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمان را واژگون ‍ مستانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم نه طاعت مي پذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده پاره پاره ور كف زاهد نمايان سبحه صد دانه ميكردم

عجب ... اگر من ... براي خاطر تنها يكي مجنون صحراگرد بي سامان هزاران ليلي ناز آفرين را كوه به كوه آواره و ديوانه ميكردم

عجب ... اگر من ... به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه ميكردم

عجب .. اگر ... به عرش كبريايي با همه صبر خدايي تا كه ميديدم عزيز نابجايي ناز بر يك ناروا گرديده خاري مي فروشد گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه ميكردم

عجب... اگر... كه ميديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد چرا من جاي او باشم همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد وگرنه من به جاي او چو بودم يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي كردم

اين مال لحظه ناخوشي و ناتواني بود

اونقدر قشنگه که هيچ حرفی نميتونم بزنم. بخونيد و فکر کنيد . مثل من .

يــــــــــــــــاعـــــــــــــلــــــــي

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1383ساعت 17:50  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

سلام دوستان .

 بايد خدمتتون عرض کنم فعلا به طور موقت اوضام درست شده . انشا الله که بازم بهتر بشه . منتظر اخبار جديد باشيد .

( يه روز غريبه بودم ) عزيز . من در خدمتت هستم . اما تلفنی . اصلا حس اينکه بشينم  يه داستان بلند رو برات تايپ کنم ندارم  . ميتونی بهم زنگ بزنی تا برات تعريف کنم . البته کلی به کمکت احتياج دارم . منتظر هستم . يا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1383ساعت 0:6  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

سلام دوستای عزيزم .

الان دارم با اعصاب به شدت له و لورده براتون مينويسم .

هيچ مطلبی هم در ذهنم برای نوشتن آماده نکردم . فقط برای اين اومدم پای سيستم تا بلکه با نوشتن اعصابم آروم بشه . چون در اين مدت کوتاه روی شماها به عنوان يه گوش خوب برای شنيدن درد و دلهام اساسی حساب باز کردم .

امروز اساسی حالمو گرفتن . چند وقته که يه کار بزرگ رو در دست گرفتم . گاری که تمام زندگی منو ميتونه زير و رو کنه . من اين کار رو که الان برام حکم مرگ و زندگی رو داره به خود خدا واگذار کردم . هر کاری کنه بازم نوکرش هستم . درسته که اگه کارم راه نيفته بازم عزا دار ميشم و برای بد بختی خودم و اينکه دوباره شکست سختی خوردم و کمرم شکسته لباس سياه ميپوشم ولی بازم از ته دلم ميگم خدا جون شکرت .

از اين لجم گرفته که در حالی که همه چيز داره به خوبی پيش ميره بازم سنگ اندازی چند تا نخاله حول و هراس دلمو گرفته .

بهتره بگم از خودم لجم گرفته که در حالی که همه کارمو به خدا واگذار کردم باز از بنده های خدا که امکان داره خراب کاری کنن ميترسم .

يه زمانی يه متن خيلی زيبا خوندم که البته يادم نيست که از کی بود ولی هميشه تکرار ميکنم . ولی در همچين مواقعی به سرعت فراموشش ميکنم .

اما چی هست اين مطلب :

خدا ميگه که من در دو حال ميخندم . اول اينکه وقتی من بخوام يکی از بنده هامو عزيز کنم و بالا ببرم , اما بنده هام بخوان اونو خوار و ذليل کنن . و دوم زمانی که من بخوام يکی از بنده هامو خوار و ذليل کنم و بنده هام بخوان اونو عزيز کنن و بالا ببرن .

حالا بفهميد چرا از خودم لجم گرفته . هميشه اين نکته يادم ميره که تا خدا نخواد نه کسي ميتونه منو بالا ببره و نه منو خوار و ذليل کنه .

امروز ديدم که يکی از همين بنده های خدا خواست منو خوار و ذليل کنه . شايدم از روی عمد نبوده . از اون موقع تا حالا مثل يه تل هيزم گر گرفتم .

اما الان که اون مطلب رو نوشتم و بازم يادم اومد همه چيز دست اوس کريمه آروم آروم شدم .

خدا را شکر . به بهانه نوشتن آب سردی رو آتشم ريخته شد .

خدا جون قربون کريميت برم . بازم اساسی نوکرتم . هر گلی زدی سر خودت زدی  ( درست گفتم ؟ )

ولی بازم يادمه که تو گفتی از تو (بنده و خلقت ) حرکت , از من برکت . باشه . من تمام سعی خودمو ميکنم ولی تو هم هوامو داشته باش که کارم خفن سخته . منتظرت هستم .

شما دوستای عزيز هم يادتون نره که برای من دعا کنيد . از نوع شهاب سنگی که زارتی ميخوره به هدف .

دمتون گرم . ما رفتيم .

يـــــــــــــــــــــــــا عــــــــــــــــــــلـــــــــــــــی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 16:46  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

سلام . بعد از سلام بايد به خدمتتون عرض کنم همين الان فهميدم که داداش صالحم بنا به توصيه من اسم وبلاگشو از ( به نام يکتای عشق ) به « روزنگار » تغيير داده. بريد حالشو ببريد.

يــــــــــــــــــــــــــا عـــــــــــــــــلــــــــــــي

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 14:12  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

سلام دوستای عزيزم. متاسفانه چند روز تلفن نداشتم که به اينترنت وصل بشم . داشتم دق ميکردم. دلم اساسی براتون تنگ شده بود.

امروز بعد از سه روز وصل  شدم. شونصد تا آفلاين و چهار پنج تا کامنت  جديد داشتم.

بين آفلاين ها يکيش يه جواب محشر به سوالم بود که در وبلاگ مطرح کرده بودم. بخونيد :

رو ميکنم به خدا و بهش ميگم ميدونی خيلی خيلی دوستت دارم , ميدونی ديوونتم و اينقدر عذابم ميدی . بعدش انگاری مثل کسی که دلش رحم مياد اونچه که دلم ميخواد از اون بهترشو بهم ميده .اونم هزار برابر بهتر.

البته نويسنده تاکيد کرده بود که ادامه داره اما چون کار داشت قرار بقيشو بعدا بنويسه .

اين عزيز در ادامه به شدت از اينکه در وبلاگ عکس اسماء خدا رو قرار بدم استقبال کرده بود.

اما بايد در کمال تاسف بايد بگم که سايت دوات اسلامی مشکل پيدا کرده و ديگه عکس ها رو باز نميکنه. اما به محض برطرف شدن مشکل به گذاشتن عکس در هر پست ادامه ميدم .

 

در جواب دوست عزيزم سعيد خان بايد بگم درسته که اين سوال ها خيلی سخته و جواب دادن بهشون کار مشکلی هست اما به نظر من سوالاتی هستند که به طور روزمره برای همه پيش مياد , پس اگر جوابشو پيدا کنی نه تنها به من بلکه به تعداد زيادی کمک کردی.

 

و اما صابر عزيزم با ايميل ablemoooooooooooooooooooooo@yahoo.com  برام پيغام فرستاده که در صورتی که نميخوام هک بشم در وبلاگ از اون هم اسم ببرم. اين صابر خان از اون هکر های خفن اما دل رحم هست . در صورتی که دوستان بد خواه مد خواه دارن آيدی رو به صابر بدن تا پسورد تحويل بگيرن . راستی صابر جان اگه تو سايتی رو سراغ داری که عکسهای مناسبی برای وبلاگم داره لينکشو بهم بده تا ازش استفاده کنم.

 

اما آبجی کرمانی من که برام خيلی عزيزه. بايد خدمتت عرض کنم که هنوز کارم جور نشده . متاسفانه از اينترنت دور بودم و نتونستم ازت سراغی بگيرم . بعدشم فکر ميکردم ديگه آنلاين نميشی . اما امروز که ديدم برام آفلاين گذاشتی بال در آوردم . برای باز شدن گره از کارم اساسی برام دعا کن . اونم از نوع شهاب سنگی .

 

مهندس افسون گل عزيز . شخصا بهت گفتم اما بازم يادآوری ميکنم . به شدت منتظرم که به سوالهام جواب بدی .

اينم لينک های که ميخواستی. اميدوارم به دردت بخوره .

http://www.persianyahoo.com/blogtemplates/

http://www.golchinghalbweblog.persianblog.com/

http://www.template.ir/

http://partizanha.blogsky.com/

http://templategallery.persianblog.com/

http://itx.caspianblog.com/

داشت يادم ميرفت . جا داره از مهندس ايزدی برای کمکی که در مورد قالب وبلاگ بهم کردن تشکر کنم . مهندس جان خيلی خيلی ممنون

 

و اما چون بعد از سه روز که از قحطی در اومدم در نوشتن زياده روی کردم ميترسم  زياد و کمم بشه . پس فعلا به طور موقت از خدمتتون مرخص ميشم .

يــــــــــــــــــــــــــا عـــــــــــــــــــــــلــــــــی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 14:8  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

 

ديشب له و لورده بودم و اصلا حال نوشتن نداشتم. پس ساکت موندمم و فقط يک متن زيبا رو براتون نوشتم .

الهی چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است .

و چگونه سخن گويم که خرد مدهوش و بيهوش است .

الهی ما بيچاره ايم و تو تنها چاره ای و ما هيچ کاره ايم و تنها تو کاره ای .

الهی ! وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و کتابم حجابم .

الهی  ! چگونه گويم نشناختمت که شناختمت .

و چگونه گويم شناختمت که نشناختمت .

الهی ! از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام , از انس و جن شرمنده ام .

حتی از روی شيطان شرمنده ام ! .

که همه در کار خود استوارند و اين سست عهد , ناپايدار .

الهی ! آن خواهم که هيچ نخواهم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      اين متن زيبا رو از متن چتم با (روزی غريبه بودم ) کپی کردم. جا داره اساسی ازش تشکر کنم . خيلی خيلی خيلی ممنون

لينکدونی: در لينکدونی امروز ميخوام وبلاگي به نام به نام يکتای عاشق با آدرس http://s-ashegh.blogfa.com معرفی کنم که مطالب جالب وخوندنی داره . شايد موقع خوندن براتون اين سوال پيش بياد که بالاخره اين وبلاگ در مورد چی هست. در جواب بايد بگم که به گفته نويسنده وبلاگ , مطالبش بسته به موقعيتش در اون روز فرق خواهد داشت. بريد بخونيد و با نظرهاتون در بالا بردن سطح کارش بهش کمک کنيد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1383ساعت 14:24  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

بنام خدا

يارب دل پاک و جـــان آگاهم ده            آه شـب و گـريه سـحـرگـاهـم ده

 در راه خود اول زخودم بيخودم کـن            بيخود چو شدم زخود بخود راهم ده

الهی يکتای بی همتايی , قيّوم توانائی ,بر همه چيز بينايي ,در همه حال دانائي , از عـيـب مصـفّـائی , از شـريک مـبّرائـی , اصل هـر دوائی , داروی دلـهائی , شـاهـنـشاه فرمانفرمائی  معزّز به تاج کبريائی , بتو رسد ملک خدائی .

با عرض معذرت از خواجه عبدالله انصاری که بی خبرش اومدم از متن مناجاتنامش استفاده کردم.

با عرض سلام خدمت شما دوستان عزيزم که از وقت گرانبهاتون گذشتين و تا اينجا نوشته های من خوندين.

قرار بود تا وقتی که دوستان لطف نکردن و چند تا نظر با حال نذاشتن ادامه بحث رو ننويسم.

اما اين ملتی که من ميبينم تا منو دق ندن کوتاه نميان. انگار خيلی خرج داره که چند خط بنويسن.

خر ما از کرگی دم نداشت. گفتم مطلبمو بنويسم تا يادم نرفته.

اما وضعيت ايمانی من در حالات مختلف .

چيزی که ميگم مال گذشته من هست و خيلی هاش الان وجود نداره. منظورم اينه که بعضی چيزهای اين داستان ديگه تمام شده.

تا حدود پنج يا شش ماه قبل من اينجور بودم که در تمام مشکلاتم از خدا ياری ميخواستم .

درسته که جاهايي بود که دست به دامن خلق خدا ميشدم اما اصلی ترين حلال مشکلاتم رو خدا ميدونستم. اعتقاد داشتم که تمام مشکلات ما يک نوع امتحان هست. امتحانی که خدا برای اينکه ما خودمون رو بشناسيم جلوی پای ما گذشته.

اعتقاد داشتم که در اين امتحان اگه نتونستی خودت نمره بياری نبايد تقلب کنی. چون معلم و مراقب جلسه اين امتحان جوری هست که در صورت تقلب برگمونو ميگيره و يه نمره صفر کله گنده بهمون ميده . اما اگه امتحان خيلی سخت تر از حد توانايي ما بود بايد فقط دست به دامن خود معلم که همون خدا هست بشيم.

به خدا بگيم که خدا جون من تمام سعی خودمو کردم ولی اين امتحان خيلی سخت تر از حد توانايي من بوده. لطف کن خودت يه کاری کن.

خدا هم فقط منتظر همينه. منتظره که در هر مشکلی دست به دامن خودش بشيم.

پس با کرامت تمام کمکمون ميکنه.من همين کارو ميکردم . و بعد از امتحان چه نمره خوب مياوردم چه نمره بد و چه خدا بهم تقلب ميرسوند در پايان امتحان از خدا تشکر ميکردم. و اساسی شکرشو به جا مياوردم.

مخصوصا اگه نتيجه امتحانم خوب ميشد ؛ اون وقت با تمام وجودم شکرشو به جا مياوردم و اساسی مثبت ميشدم . مثلا نيت ميکردم که يک هفته روزه برم و يا از اون به بعد نماز شب بخونم. اما مشکل از همين جا شروع ميشد . يعنی دقيقا از زمانی که من تصميم ميگرفتم مثبت مثبت باشم.

شايد کمتر از بيست و چهار ساعت از تصميمم نگذشته بود که خدا چنان ضد حالی بهم ميزد که تهش ناپيدا بود . هميشه در اين ميموندم که خدا چرا اين کارو کرده . اما عقيده داشتم هر کاری که بکنه و هر بلايي که سرم بياره به هر حال خدای منه و از همه چيز خبر داره و لابد به خاطر مصلحت خود من اين کارو کرده . پس اين رفتار عجيب خدا چندان روی ارتباطمون تاثيری نميذاشت .

تاکيد ميکنم که من در همه حال خدا رو بهترين يارو همراه و دوست ميدونستم و حاضر نبودم لحظه ای از اين عقيدم دست بردارم و از عبادتش دست بکشم و اين حال من مخصوص زمان گرفتاری من نبود که فقط در اون زمان دست به دامنش بشم.

اين حال من ادامه داشت تا پنج يا شش ماه گذشته . ديگه ديدم نميتونم اين کار خدا رو تحمل کنم . هميشه به خدا ميگفتم : خدا جون هر بلايی که سرم مياری خيلی زود حکمتش رو هم نشونم بده . اما هميشه اين حالت برای من تکرار ميشد بدون اينکه خدا حکمت کارشو نشونم بده.

تا جايی که کم کم از خدا بريدم . نميخوام که بهم حق بدين . ولی بايد بگم که اين وضعيت من چهار سال طول کشيد . اين همه سال خيلی بيشتر از حد طاقت من بود.

ميگفتم.

کم کم ميونم داشت با خدا خراب ميشد . تا جايي که ديگه نمازهام سر وقت نبودن . چند وقت بعدترش نمازهام همش قضا ميشد .يه کم ديگه که گذشت ديگه اصلا نماز نميخوندم . ولی باز ته دلم ميپرستيدمش .

ولی عوج اين دوری يک صبح بود . حدود ساعت پنج و نيم . مثل ديوونه ها توی خيابون ها آواره بودم و داشتم برای خودم قدم ميزدم و بلند بلند با خودم حرف ميزدم . آخه اون موقع در بد ترين شرايط روحی بودم و چيزی پيدا نميکردم که منو آروم کنه.

در حين راه رفتن احساس کردم که خدا داره بهم نگاه ميکنه. رومو کردم به آسمون و به خدا گفتم برو پی کارت و برای خودت خدايي کن . ديگه اساسی از خدا دور شده بودم و خودمو رسما يک کافر تمام عيار ميدونستم . تا جايي که بعضی وقتها بی پروا به ديگران ميگفتم که اين جور شدم . اونا هم که تا چند وقت پيشش نماز های سر وقت به جماعت منو ديده بودن کف ميکردن و اصلا باورشون نميشد.

اين وضعيت وحشتناک من ادامه داشت تا شب عيد غدير . يکی از عزيزانم که بعد از خبر دار شدن از حال من شوکه شده بود از تهران به من زنگ زد و حدود يک ساعت و نيم باهام صحبت کرد تا تونست به من انگيزه و روحيه بده تا برگردم .

از اون روز هست که با خدا آشتی کردم .

الان جوری هستم که از هيچ اتفاق بدی ناراحت نميشم . چون خيلی بيشتر از قبل اعتقاد پيدا کردم که خدا فقط و فقط خير مارو ميخواد و هر اتفاق بدی که ميفته يا از روی نادونی خودمون هست يا اينکه خدا به خاطر خودمون اين کارو کرده .

ولی عزيزان من . اين همه وراجی نکردم که بخوام از گذشته خودم بگم يا بخوام بگم که حالا خيلی مثبت هستم .

اين همه رو نوشتم که يکی به من جواب بده که چرا در اون زمان اين اتفاق برای من ميفتاد؟

چرا در اوج مثبت بودنم خدا اين کارو با من ميکرد؟  خدا که از تحمل من خبر داشت , منم خودمو ميشناختم . چرا باز اين همه منو امتحان ميکرد .

شايد بگين اين سوالم با اينکه گفتم به خير خواهی خدا ايمان دارم در تضاد هست .

اما حقيقت اينه که اين حالت من و خيلی های ديگه سواله .

دوستان لطف کنيد اگر جوابی برای اين سوال که چهار سال فکر منو مشغول کرده بود داريد لطف کنيد در قسمت نظر دهی جواب بديد يا اگه خيلی طولانی هست به آدرس Elysian.From.Heaven@gmail.com  ايميل کنيد تا من اونو در وبلاگ بذارم تا خيلی از کسانی که مثل من بودن از اين مشکل فکری نجات پيدا کنند .

به شدت منتظر جوابتون هستم .

يـــــــــــــــــــــا عــــــــــــــــلــــــــــی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1383ساعت 0:7  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

سلام به تمام دوستان عزيز

قبل از اينکه بخوام ادامه مطلب قبلی رو بنويسم ميخواستم ازتون بپرسم به نظرتون چطور خواهد بود اگر در هر پست يکی از اسماء خدا رو که به صورت عکس در اومده در وبلاگ قرار بدم؟

نظر بدين تا بفهمم چيکار کنم که شکيل تر باشه. امشب آزمايشی يکی از اسماء رو در وبلاگ قرار ميدم.

القدوس جل جلاله

در ضمن خدمت دوستان عزيم تاکيد ميکنم که ميتونن با آدرس زير به اين وبلاگ دسترسی داشته باشند.

http://h-alavi.tk

منتظر نظراتتون هستم. بايد خدمتتون عرض کنم در مود مطلب قبلی تا وقتي چند نفر مثل زهرا نظر درست وحسابی نذارن بقيشو نمينويسم.

ديگه خود دانيد. پس نذاريد زير پام درخت چنار سبز بشه.

داشت يادم ميرفت. اون آبجيم که گفتم کرمانی هست. شکر خدا در زلزله آسيبی نديده . ولی چون من خيلی دير از قضيه زلزله خبر دار شدم و به موقع ازش احوال پرسی نکردم اساسی از من شاکی شده.

من در همين جا در ملاء عام و در صحت عقل ( منو صحت عقل!!!!!) از آبجيم معذرت خواهی ميکنم و ازش تمنای عفو و گذشت دارم. و اميد دارم که مشمول عفو ايشون بشم.

خيلی وراجی کردم. معذرت ميخوام.شب همتون به خير.

 

يـــــــــــــــــــــــا عـــــــــــــــــــلـــــی

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1383ساعت 0:45  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

سلام مجدد .

شما موقع سختی هاتون چطوريد ؟ موقع خوشی چطور هستيد ؟

در اين دو وضعيت چه فرقی با هم داريد؟ البته خيلی واضح هست که در هر کدوم از اين شرايط روحيه شما متفاوت خواهد بود.

ممکنه در حين سختی مثل ننه مرده ها عزا گرفته باشيد يا در موقع خوشی حالی داشته باشيد که به قول معروف کبکتون خروس بخونه ( اين ضرب المثل رو درست گفتم ؟ )

اما غير از اين حالات که چيز خيلی واضحی هست من چيز ديگه ای رو مد نظر دارم.

منظور من حالات معنوی و ايمانی شما در طی شرايط خوب و بد زندگيتون هست.

هر کسی يک جور هست .

 خيلی ها هستن که تا به يک مشکل گرفتار ميشن ميفتن رو دنده عبادت و راز و نياز کردن با خدا . چنان مثبت ميشن که (استغفرالله ) خدا رو تو رودرباستی ميندازن و حاجت ميگيرن . و بعد از اينکه به مراد دلشون رسيدن ديگه هيچ خدايی رو بنده نيستن. در اين حالت هست که ضرب المثل « خرش از پل گذشت » در موردشون صدق ميکنه. بالاخره اينا هم آدمن و هر آدمی خلق و خويی داره و تغيير دادنش کار خفن سختيه.

اما در مقابل اون دسته اولی يه دسته ديگه هم وجود داره و اونم کسانی هستن که تا اوضاعشون خراب ميشه و اوضاع بر وفق مرادشون نيست چنان از خدا ميبرن و دور ميشن که ديدن داره . اينا معمولا در حالت عادی بنده های مومنی هستن ولی چون توقعشون از خدا بالا ميره توی مشکلات کم ميارن.

دوستان عزيزم . من قصد جسارت به هيچ کدوم از بنده های خدا رو ندارم و فقط دارم چيزهايی رو که ديدم ميگم . پس لطف کنيد از دستم ناراحت نشيد.

دوست و خواننده عزيز لطف کن و وقتی اين نوشته رو خوندی برو و در بخش نظر دهی وضعيت خودتو در مواجهه با چنين شرايطی بنويس تا چند نکته مبهم که در ذهنمه برام روشن بشه.

منم قول ميدم در نوشته های آيندم حالت معنوی خودمو بنويسم. که اين حالات برای خودم خيلی عجيبه.

منتظرم. لفتش نديد. يــــــــــــــــــــا عــــــــــــــــــــلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1383ساعت 19:5  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

قابل توجه مهندس افسون گل.

فقط و فقط به خاطر تذکر جنابعالی در قسمت ويرايش اندازه فونت نوشته ها رو عوض کردم.

در ضمن . آقا يا خانمی که قبلا غريبه بودی و شخصا نظرت رو بهم گفتی. بابا يه علامتی , يه نشونه ای ميذاشتی تا من بفهمم کی هستی.

يا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1383ساعت 18:9  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

سلام ملت.

اميدوارم که حالتون خوب خوب باشه.

همين الان از آخرين ورژن زلزله  در کرمان خبر دار شدم. متاسفانه از همه جا بی خبرم. اميدوارم که کسی چيزيش نشده باشه. اما اگه بازم عزيزی از هم وطنان عزيزم هست که در اين زلزله گلی رو از دست داده ما رو هم در غم خودش شريک بدونه.

امروز با يکی از عزيرانم صحبت می کردم که آيا تصميمم در مورد ادامه دادن نوشتن در وبلاگ درسته يا نه؟

وقتی از دليلم برای شروع نوشتن يعنی درد تنهايي و رفع شدن مشکلم در حال حاضر گفتم چيز جالبی بهم گفت.

بهم گفت وقتی دوستيت با خدا تو رو از تنهايی در آورده ميتونی از اين وبلاگ به عنوان وسيله ای برای بيشتر نزديک شدن به خدا استفاده کنی.

منم عمرا بتونم روی حرفش حرف بزنم ( اگه اينا رو بخونه فرداش بهم ميگه نامرد مگه تو چند بار به حرف من گوش دادی که حالا اين جوری ميگی )

به هر حال.

حالا قصد دارم به حرف عزيزم گوش کنم. اما مشکل اينه که به خاطر تاب دار بودن مخم ممکنه نوشته هام اساسی بی ربط باشه. پس خودتون به بزرگواری خودتون ببخشيد.

زود بر ميگردم.

يــــــــــــــا عـــــــــــــــلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1383ساعت 21:45  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

بازم سلام.

من يه آبجی خيلی گل دارم که اساسی خاطر خواهشم. اون اومد يه نگاهی به کلبه حقيرانه من انداخت. نظرش اينه که من همچنان به نوشتن ادامه بدم.

 ميگه نوشته هام به دل ميشينه.پس  به نوشتن ادامه می دم. کمک يادتون نره.

يـــا عـــــــــــــلی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1383ساعت 23:38  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

بازم سلام.

دوستای عزيزم جاتون سبز. روز عاشورا و تاسوعا کلی صفا کردم. تا تونستم برای آقا امام حسين سينه زدم.

دو روز پشت سر هم سينه می زدم . جوری شده بود که شب هم خواب سينه زنی می ديدم.

توی هيئت غوغايی بود . چنان به سر و سينه میزديم که انگار توی کربلا بوديم. همه منتظر بوديم آقا رو ببينيم. ولی مثل اينکه لايق نبوديم.

يه اتفاقی افتاده .

از وقتي با خدا آشتی کردم از تنهايي در اومدم. اساسي هم از تنهايي در اومدم. چون باز دوستي دارم که در همه حال و هر زمان کنارمه. دوستی که از رگ گردن بهم نزديک تره.

نمی دونم با اين حالم باز به نوشتن ادامه بدم يا بی خيال بشم.

شما نظر بديد. من چيکار کنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1383ساعت 13:25  توسط elysian (سیدحسام الدین )  |