تبليغاتX
درد و دل های تنهایی
با آدرس ميانبر http://h-alavi.tk سريعتر به من سر بزنيد

به نام حضرت دوست

 

 به آرامی قدم برمیدارم

و به صحن سرایت نزدیک می‌شوم

گنبد طلایی تو را می‌بینم

چه زیباست این روزها و این شبها

 

آن سو تر

گلدسته های سر به فلک کشیده حرمت را می بینم که  غرق در نور ،

دست شکر به درگاه ایزد منان بلند کرده اند.

 

پنجره فولادت را می بینم که

سر رشته تمامی بندهای سبز دعا به سوی تو آمده اند

و قفلهای بسته نیاز را مینگرم که با بغض بر آن دخیل شده اند.

 

به میان صحن میروم

خودم را در میان عاشقان و شیفتگانت رها میکنم 

رهای رها

برق چشمهای نگران و نیازمندی را می‌بینم که در میان چراغانیهای حرم با صفایت همچون الماس میدرخشند.

 

و طپش قلبهایی را حس میکنم که عطر حضورت گرما بخش هستی شان شده است.

نگاهم به آسمان حرمت دوخته می‌شود،

چه پر ستاره است امشب!

 

کبوتران حرمت آن بالا بر فراز گنبد طلایی تو

و یا بر فراز گلدسته ها

و یا در گوشه ای از ایوان طلا

و یا بر فراز سقا خانه

گرد آمده اند

تا دل هاي عاشق و بیتاب زائران صحن عتيقت را تماشا کنند.

 

و همه و همه آنجا هستند و شاید من

 

تا لحظه ميلاد تو را از نزديك تبريك گويند و گویم! 

 

و تو اي هشتمين فروغ مهرورزي!

اي خورشيد توس!

اي ضامن آهو!

هزاران دل شوريده و نيازمند را حاجت روا ميسازي، 

آنگاه كه طنين صداي نقارخانه ي حرمت در اجابت دعاي شفا يافتگانت فضاي دلمان را پر مي كند،

به وضوح حضورت را،

مهربانيت را،

و ولايتت را حس مي كنيم !

و زنجيره اي ابدي بين دل هاي خسته ما و فيض هميشه جاري خداوند منان شكل مي‌گيرد.

در شب میلادت بار دیگر با تو تجدید پیمان می کنم

و در شادی همه عاشقان و منتظران ظهور فرزندت

 

مهدی موعود (عج) ،

 

به شادی خواهم نشست و همه در کنار هم دست بر دعا خواهم برداشت و تمنای ظهور فرزندت را خواهیم نمود!

تا به برکت و یمن این شب پربرکت و این ایام الهی دعایمان مستجاب گردد،

و

صاحب الامرمان (عج) 

قدومش را بر دیدگان منتظر ما گذارد

و شب انتظار را به صبح ظهور مبدل گرداند. - انشاء الله -

  

*************

 

 

 

ميلاد خجسته و با سعادت هشتمین اختر تابناک آسمان عصت و طهارت امام الرئوف 

بر همه شما مبارک باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 16:7  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

          

سپاس خدائي را سزاست که اولين ستوده شده و آخرين معبود است , آن وجودي که آغاز آن معلوم نيست, و براي آغازش پاياني نيست, و موجودي که قبل از آفرينش بوده بدون آنکه ايجاد شده باشد , و موجودي که در هر جا هست بدون آنکه ديده شود, و آنکه به هر سخن آرامي نزديک است بدون نزديکي ظاهري.

پنهانها در برابرش آشکار , و قلوب در مقابل عظمتش حیرانند, نه دیدگان عظمتش را یافته , و نه قلوب با اینکه از آنها در حجاب است معرفتش را منکرند, در دلها نمایانده می شود, بدون آنکه پندارها او را محدود ساخته و در اندازه گیری قرار گیرد, و نه آنکه افکار او را درک نماید.آنگاه از جانب خود نشانه و دلیلی برای برتری اش بر هر ضد و همانند و هم شکلی قرار داد, پس یگانگی اش نشانه ربوبیت او , و مرگی که گریبانگیر مخلوقاتش می گردد خبر دهنده ای از آفرینش او و قدرتش می باشد , خلقت آنان از نطفه ای – در حالیکه چیزی نبودند – دلیلی است بر آنکه پس از نابودی آنان مخلوقات را دوباره خلق کند, همانگونه که نخستین با آفرید .

و ستایش خدائی را سزاست که گردنکشان با نافرمانیشان به او ضرری نزده , و عابدان با اطاعت کردنش به او بهره ای نرسانند , آنکه بر گردنکشان پر ادعا بردبار , و به آنانکه برای او شریک قائل هستند مهلت می دهد , آنکه در فرمانروائیش بدون محدودیت زمانی جاودانه بوده و بعد از گذشت روزگاران پابرجاست , و یگانه و یکتا و بی نیازی که از داشتن همسر و فرزند منزه است.

آنکه آسمانها را بدون تکیه گاه برافراشت , و ابرها را بدون وسیله به حرکت در آورد , آنکه بدون لشکر بر مردم غالب می باشد , او خداوند یگانه و یکتایی است که نزاده و زاده نشده و همتائی ندارد.

و ستایش خدائی را سزاست که فضل خود را اصرار کنندگان بر نافرمانیش دریغ ننمود , و تلاشگران در طاعتش قارد نیستند کوچکترین نعمتش را پاداش دهند , بی نیازی که روزیش را از منکرانش دریغ نمیکند , و روزیهای بندگان از عطاهایش نمی کاهد , آفریننده مخلوقات و نابود کننده آنها , و ایجاد کننده دوباره مخلوقات , و آغاز کننده و پایان بخش آنها , دانا به آنچه دلها پوشیده داشته و نیات آنها را پنهان دارند , و زبانها در بیانش اختلاف داشته و زمانها آنرا به فراموشی سپرده باشند.

زنده ای که نمیمیرد و پابرجائی که خحواب نمیرود و جاودانه ای که همواره بوده , و عالی که ستم نمیکند , آنکه به فضلش از گناهان بزرگ می گذرد , و آنانی را که عذاب می کند بر اساس عدالتش می باشد , از گذشت وقت ترسی نداشته و از اینرو بردبار است ,  و از نیاز به خود , آگاه است و از اینرو مورد ترحم قرار می دهد , و در کتاب محکمش فرموده : (( اگر خداوند مردم را به سبب گناهانشان مورد مواخذه قرار می داد هیچ جنبنده ای روی زمین باقی نمی ماند )).

او را می ستایم ستودنی که خواستار افزایش نعمت او بوده و از نقمت و عذابش به او پناهنده ام , و به او نزدیکی می جویم با اعتقاد به پیامبرش , آنکه او را برای وحیش برگزید , و برای رسالتش انتخاتب نمود , و به شفاعتش اختصاص داد و قیام کننده به حقش می باشد , یعنی محمد که درود خدا ر ا او و خاندان او و اصحابش , و بر تمامی انبیاء و مرسلین و فرشتگان باد.

خداوندا ! آرزوه کهنه شده و حالات دگرگون گشته , و زبنها دروغ می گویند , و وعده ها جز وعده تو به تخلف گرائید , بدرستیکه تو وعده بخشش و انعام داده ای , خدایا بر محمد و خاندانش دردود فرست و از فضلت به من عطا کن و مرا از شیطان رانده شده پناه ده .

پاک و منزهی , و حمد تو را سزاست , و چقدر برتر و بردبار و کریمی , بردباریت شامل تمرد جباران گشته , و نعمتت شکر شاکران را در خود فرو برده , و بردباریت از شمردن شمارشگران برتر گردیده , و فضلت از توصیف توصیفگران عظیم تر است .

و اگر فضلت نبود چگونه حلم ورزیدی نسبت به کسی که او را از نطفه ای آفریدی در حالیکه چیزی نبود , و او را با روزی پاکت پرورش دادی , و در نعمتهای پیاپی ات بوجود آوردی , و در زمین که برای او جایگاه آرامشی است او را جای دادی , و او را به اطاعت فراخواندی , و او با احسانت دست به نافرمانیت زد و منکر تو گردید , و در فرمانروائیت غیر تو را بندگی کرد.

و اگر بردباریت نبود چگونه بمن مهلت دادی , در حالیکه پوششت را بر من مقرر داشتی , و به شناختت مرا گرامی داشته ای , و زبانم را به شکرت آزاد ساخته و مرا بسوی طاعتت هدایت نمودی , و حرکت بسوی کرامتت را بر من آسان ساختی , و راه نزدیکی ات را برایم حاضر نمودی .

اما پاداش تو از جانب من آن بود که من نیکی ات را به بدی پاسخ داده , در حالیکه بر انجام اموری که تو را خشمگین می کند حریص بوده , و نقمت و عذابی که باید از جانب تو شامل من شود را کم می انگارم ....

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 20:14  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

بر و بچ عزیز سلام.

فردا که بیست اسفند باشه من دنیا میام.

خیلی باحاله ها.پس از طرف شما به خودم تبریک می گم.

حسام تولدت مبارک.

 

                       

ولی خدایی من به همه شما حسودیم میشه . آخه شما یه دوست توپ مثل من دارید.

راستی. پیشاپیش عیدتون مبارک.

یــــــــــــــــــــــــــــا عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــی

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 15:58  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

با سلام خدمت تمام دوستان عزيزم مخصوصا نداي عزيزي، خواهر خوب و مهربونم

عزيزم اين صفحه رو فقط به خاطر تو مي نويسم

ديشب پيغامت رو خوندم و از ديشب تا حالا حسابي توي فکر هستم. برات دعا ميکنم که خداي مهربون بهت آرامش قلبي بده و صبرت رو زياد کنه و بياد داشته باش از اين سر دنيا کسي هست که به فکرت باشه و در مورد سرنوشتت نگران باشه .

بازم اين نوشته رو دارم در پادگان تايپ ميکنم و خدا ميدونه که کي بتونم در وبلاگ قرارش بدم و تو بتوني بخونيش.

نداي عزيزم . خداي خوبمون فقط خوشبختي ما رو مي خواد . اگر احيانا به يکي از خواسته هامون نميرسيم و به ظاهر بد بخت شديم اين بدبختي فقط و فقط برداشت من و تو نوعي هست. اين بد بختي از ديد ما بدبختي هست. البته از ديد ما در اون لحظه اي که مصيبت سرمون نازل شده .

اما وقتي مدتي از اون به اصطلاح مصيبت و بلا گذشت و به قول معروف تنمون سرد شد و مخمون کار افتاد ميبينيم نه بابا . از اين خبرا نيست و بلا ملايي سرمون نازل نشده و ما هم بيچاره ترين و سياه بخت ترين آدم روي زمين نيستيم.

باز هم که فکر کنيم و دقتمون رو بيشتر کنيم و به تمام نکات ريز دقت کنيم خواهيم ديد که اگر در اون زمان مشخص اون به اصطلاح بلا سرمون نميومد و به ديد خودمون خوشبخت ميشديم در نهايت بعد از گذشت مدتها متوجه بدبختي واقعي مي شديم.

البته تمام اينها براي همه انسانها نسبي هستند و خيلي وقتها هيچ کس به هيچ نوع نميتونه براش توجيه و توضيحي پيدا کنه که باعث آرامش و دل خوشي ما بشه.

من هم  دقيقا مشکل تو رو داشتم . وقتي که اولين بار يک عشق پاک و معصوم رو تجربه کردم و بعد از کلي تلاش وتحمل هزار جور مشقت بعد از چهار سال خيلي خيلي الکي سرم به سنگ خورد و به عشقم نرسيدم داشتم از غصه دق ميکردم . داشتم ميمردم.

اوضاع روحيم خيلي خيلي خراب شده بود . تا جايي که از احساس ميکردم خدا در حقم ظلم کرده و منو از چيزي که حقم بوده محروم کرده .

کارم به جايي کشيد که دچار کفر شدم و از خدا بريدم . خيلي خيلي اوضام خراب بود.

تا اينکه چند ماه بعدش يکي از بزرگواراني که در  اينترنت باهاشون آشنا شدم اونقدر باهام صحبت کرد تا فقط تونست منو به سمت خدا برگردونه و بعدش هم خودم از خدا فقط وفقط آرامش خواستم.

خدا خيلي زود دعام رو برآورده کرد و جام گواراي آرامش رو در حلقم ريخت.

در اين آرامش بود که مثل ورزشکار بازنده بعد از انجام مسابقش و باختنش عمل کردم.

ديدي که؟ ورزشکارا معمولا بعد از انجام مسابقشون ميشينن و فيلم بازيشون رو نگاه ميکنن .

بعضي جاهاشو رد ميکنن و بعضي جاهاشو با حرکت آهسته نگاه ميکنن تا بفهمن که نقطه ضعفشون و نقطه قوتشون چيه و حساب دستشون بياد و بفهمند که از کجا ضربه خوردند و تجربه اي کسب کنن براي دفعات بعد.

من هم همين کار رو کردم. نشيتم تمام اون چهار سالي رو که براي رسيدن به عشقم وقت صرف کردم بررسي کردم.

حساب خيلي چيزها برام روشن شد و دقيقا به زير و بم کارک پي بردم.

اما در نهايت چيزي که برام مثل روز روشن شد اين بود که اگر به عشقم ميرسيدم و ازدواج ميکردم به خاطر شخصيتي که داشت بعد از مدتي  از کار خودم پشيمون مي شدم و تازه اونموقع واقعا بد بخت بود. آخه اصلا ما براي هم ساخته نشده بوديم.

شايد ميتونستيم همديگه رو در حد دوتا دوست يا خواهرو برادري تحمل کنيم اما اينکه بخواهيم به عنوان شريک زندگي با هم زندگي کنيم امکانپذير نبود.

و حالا خوشحالم که خدا لطفش رو نصيب من بيچاره کرد تا الان به معناي واقعي کلمه بد بخت نشم و حسابي شرمندش هستم که چرا در اون زمان که اين لطف رو بهم کرد از دستش ناراحت شدم و ازش بريدم .

 

          

        

يه داستان برات ميگم شايد که آروومت کنه. شايد پي به حکمت و لطف بي کران خدا ببري.

يه روز حضرت موسي حضرت خضر معروف خودمون رو ميبينه که در حال گذر کردن از اونجاست ( اين حضرت خضر اونموقع مسافر بوده و شانسي گذارش به اونجا افتاده بوده ) . حضرت موسي ميره جلو و با هم چاق سلامتي ميکنن و حضرت موسي هم وقتي ميفهمه که خضر مسافر هست گير ميده که الا و بلا من بايد باهات همسفر بشم .

خضر هم زير بار نميرفته اما وقتي اصرار موسي کلافش ميکنه به موسي ميگه اگه قول بدي که در طول سفر علت کارهايي رو که ميکنم ازم نپرسي ميذارم باهام همسفر بشي.

موسي هم در قبال يه قول مردونه شانس همسفر شدن با خضر رو پيدا ميکنه. سفرشون رو شروع ميکنن .

به اولين شهري که ميرسن به يک خرابه ميرسن . خضر ميگه که بايد يکي از ديوارهاي اين خرابه رو بسازيم . خرابه رو بازسازي ميکنن و وقتي کارشون تمام ميشه موسي ميپرسه براي چي اينکارو کرديم؟ خضر هم يادآوري ميکنه که موسي قول داده که سوالي نپرسه.

موسي هم بيخيال ميشه ( البته فقط در ظاهر) . به شهر بعدي که ميرسن در حال گذر از شهر به يک پسر بچه ميرسن.خضر هم ميره سراغ پسر بچه و دشنه اي از زير لباسش در مياره و دشنه رو تا دسته در سينه پسرک فرو ميکنه و اونو ميکشه . موسي هم که اساسي کف کرده و از ترس سنگ کپ کرده دوباره به خضر گير ميده که چرا اين بچه بيگناه رو کشتي . خضر هم دوباره يادآوري ميکنه که تو قول دادي که منو سوال پيچ نکني. موسي هم بر خلاف ميلش و تنها براي اينکه شانس همراهي خضر رو از دست نده ساکت ميمونه.

باز به راهشون ادامه ميدن تا به يک شهر بندري ميرسن . سوار يک کشتي ميشن و از دريا ميگذرن . وقتي به مقصد رسيدن و از کشتي پياده شدن بعد از چند ساعت به بندر گاه برميگردن و ميرن سراغ کشتي و خضر مياد و بدنه کشتي رو سوراخ سوراخ ميکنه ( با يه چيزايي تو مايه هاي مته ).

موسي ديگه طاقت نمياره . به خضر ميگه ديگه بايد برام توضيح بدي . کم کم دارم خفه ميشم.

خضر ميگه آخه تو قول دادي که سوال نپرسي . موسي هم ميگه بابا غلط کردم . تو جوابمو بده . من از خير همراهي تو گذشتم.

خضر ميگه سوالتو بپرس. موسي ميپرسه براي چي اون ديوار خرابه رو درست کرديم؟

خضرجواب ميده اون ديوار خونه سابق يک خانواده هست که بچه هاي اون خانواده يتيم شدن. پدر اون خانواده قبل از مرگش پول و ثروتش رو در زير يکي از ديوارهاي اون خونه دفن کرده. اگه اون ديوار خراب ميشد ميراث اون بچه هاي يتيم از زير خاک بيرون ميومد و مردم اونو ميدزديدند. براي اينکه اين اتفاق نيفته اون ديوار رو تعمير کردم تا بعدها بچه هاي اون مرد بيان و ميراثشون رو در بيارن.

موسي ميپرسه جريان کشتن اون پسر بچه چي بود؟ خضر ميگه پدر و مادر اون پسر بچه از افراد خيلي خيلي خوب و مومن هستند که خداوند خيلي دوستشون داره. اما اين پسرشون بعدها وقتي که بزرگ ميشد به يکي از افراد ظالم روزگار خودش مبدل ميشد که باعث ميشد دل پدر مادرش رو کباب کنه تا جايي که آرزوي مرگ کنن. براي اينکه همچين زجري نکشن من اون بچه رو کشتم.

موسي ميگه اينايي که گفتي درست. چرا اون کشتي رو سوراخ کردي؟ صاحب بيچارش با اون کشتي روزيش رو در مياورد. به کسي هم کاري نداشت.

خضر ميگه در اون شهري که از کشتي پياده شديم حاکم زور گويي حکومت ميکرد و چون قصد شروع يک جنگ رو داشت دستور داده بود که تمام کشتي ها رو براي استفاده در نيروي دريايش از صاحبانشون مصادره بکنن.

اگر افراد حاکم اون کشتي رو ميبردن صاحب کشتي بي روزي ميموند. اما با سوراخي که من در بدنه کشتي درست کردم کشتي رو به ظاهر به درد نخور نشون دادم تا افراد حاکم با کشتي کاري نداشته باشن. اما...

اما موسي عزيز. چون تو زير قولت زدي و منو سوال پيچ کردي بايد از اين به بعد تو کف بموني و من تنها به سفرم ادامه بدم و تو هم به شهر خودت برگردي.

موسي هم اينجا پي به حکمت کارهاي خضر و از او ن مهمتر پي به حکمت و قدرت خدا ميبره.

اما نداي عزيز. تمام اين چيزها رو نوشتم که فقط به تو بگم حتي در پس بدترين بلاهايي که سرمون مياد و اونها رو يک ظلم از طرف خدا ميدونيم خيريت و حکمتي نهفته هست.

کمي فکر کن. البته ميدونم الان به حکمت اين چيزها پي نميبري . شايد بعد ها چيزي دستگيرت بشه.

راستي .

داشت يادم ميرفت .

در مورد اينکه گفته بودي الان مثل سابق از نماز خوندن لذت نميبري و وجود خدا رو نزديک خودت احساس نميکني فقط ميتونم يه نظر بدم.

و اونم اينه که عشق به خدا مثل بيماري استسقا هست. ميدوني استسقا چطور هست؟ هر چقدر آب بخوري تشنگيت بيشتر ميشه.

عشق خدا هم همينطوره . در يک مرحله از نماز خوندن لذت بردي . اما وقتي عطش روحت بيشتر شد تو نرفتي و سعي نکردي که از اين عشق بيشتر به کام روحت بريزي.

نميدونم تونستم منظورم رو بگم. بايد براي اينکه هميشه لذت ببري بايد هر لحظه در حال ارتقاي مرتبه عشقت باشي.

خدا کنه فهميده باشي چي ميگم.

به حرفهام فکر کن . خيلي خيلي مواظب خودت باش.

يــــــــــــــــــــا عــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 19:34  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

دوستان عزیزم سلام

امیدوارم که حالتون خوب باشه

متاسفانه بر خلاف انتظارم باید برای گذروندن دوره سربازی در دیار غربت به سر ببرم . بنابراین خیلی خیلی کمتر به اینترنت دسترسی خواهم داشت

پس اگه خیلی دیر به دیر آپدیت کردم از دستم ناراحت نشید

دوستانی که میخوان با من تماس داشته باشن شماره تلفنم رو میدم که بهم زنگ بزنن

ساعت ۳ بعد از ظهر  الی ۱۱ شب .

۶-۲۲۷۴۵۷۱-۰۷۱۱   بگید به آسایشگاه افسران وصل کنن . بعدش بگید با حسام علوی کار دارم . منو صدا میزنن و صدای آسمونی منو خواهید شنید

" ندا " و  " یه روز غریبه بودم " . منتظر شنیدن صداتون هستم

من باید برم

بعدا براتون چرت و پرت مینویسم .

یا علی

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 19:32  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

 

سلام ملت

حالتون خوبه؟ امیدوارم که خوب باشید

البته میدونم از نبود من اساسی کف کردید . خوب چبکار کنم دیگه . وقتی من اینفدر باحال باشم طبیعی هست که از نبودم کف کنید . ولی خوشحال باشید که برگشتم و غصه شما تمام شد .

البته از حالا بگم که دوباره غیبم میزنه و حدود یک ماه نیستم و بعد از اون دائما در دسترس هستم .

بهتون گفتم که . بنده در حال گذروندن خدمت مقدس آشخوری بودم ( البته مال من پلو خوری بود ) الان هم به مرخصی میان دوره اومدم و باید چند روز دیگه برگردم به یزد - محل سربازیم - و بقیه دوره رو بگذرونم .

الان هم عجله دارم برای همین خیلی سریع براتون مینویسم .

مطلب امروز ممکنه طولانی بشه . برای همین اگه نتونستم همشو براتون بنویسم بقیشو بعدا براتون مینویسم.

این مطلب در مورد آینده نگری هست که باید خصوصیت هر مسلمانی باشه .

ماجرا از این قرار هست که در زمانهای خیلی خیلی دور فرد مومنی بوده که شیطان تمام سعی خودش رو میکنه تا اونو منحرف و به گناه آلوده بکنه . اما موفق نمیشه .

یک روز شیطان با تمام  دستیاراش جلسه داشتن و هر کسی از دستاوردهای اخیرش صحبت میکرده .

شیطان هم گله میکنه و میگه که فلان بنده خدا پدرش رو در آورده و هر کاری کرده نتونسته آلودش بکنه .

یکی از دستیارای شیطان که دست شیطان رو از پشت بسته بوده از شیطان فرصت میخواد که بره و مخ اون بنده رو بزنه .

این فرد مومن در نزدیکی یک شهر و در یک غار مشغول زندگی و عبادت بوده .

روزی همون شاگرد شیطان که گفتم در ظاهر یک انسان به سراغ مومن میره . و به اسم یک مسافر در راه مونده خودشو به مومن قالب میکنه و از اون میخواد بذاره کمی در غارش استراحت بکنه .

اون مومن هم قبول میکنه و مسافر رو به غارش راه میده و خودش در گوشه ای استراحت میکنه اما میبینه که مسافر مشغول عبادت میشه .

مومن هر چقدر منتظر میمومنه عیادت مسافر تمام نمیشه تا اینکه خوابش میبره . بعد از مدتی که از خواب بیدار میشه میبینه مسافر همچنان مشغول عبادت هست . اساسی کف میکنه .

با خودش میگه این دیگه کی هست که رو دست ما بلند شده .

باز هم کلی صبر میکنه تا مسافر دست از عبادت برداره . وقتی مسافر دست از عبادت برداشت میره پیشش و ازش میپرسه تو چطور با این عشق  عبادت میکنی . مسافر هم که در واقع شاگرد شیطان بوده میگه من یه زمانی یه گناه کبیره مرتکب شدم و وقتی توبه کردم خدا چنان سوزی به دلم انداخت که باعث شد با این عشق خدا رو عبادت بکنم .

تو هم اگر میخوایی اینجوری خدا رو عبادت بکنی اینکار رو بکن . و بهش میگه که در شهر مجاور اینجا زن بد کاره ای هست که در ازای پول کارت رو راه میندازه .

مرد مومن هم گول میخوره و به شهر میره و از مردم سراغ اون زن رو میگیره .

مومن آدم شناخته شده ای بوده و دارای چهره ای نورانی بوده , پس مردم فکر میکنن که میخواد اون زن رو هدایت بکنه .

مرد خونه زن رو پیدا میکنه و در میزنه . زن تا در رو باز میکنه مومن رو میشناسه و فوری بهش میگه اگه اومدی نصیحتم بکنی بی فایده هست و خودتو خسته نکن .

مومن میگه بیا این پول رو بگیر و کارت رو انجام بده . زن بیچاره هم اساسی کف میکنه .

فکر میکنه سر کاره  . میبینه نه . انگار مرد جدی هست .

زن میگه بابا دست بردار . تو آدم درستی هستی .اینکاره نیستی . کوتاه بیا . تو باید مردم رو هدایت بکنی نه اینکه خودت هم از این کارا بکنی .

زن میبینه هر چی میگه فایده نداره . پس میگه تو اول دلیل کارت رو بگو تا من کارت رو راه بندازم .

مرد هم کل قضیه رو تعریف میکنه . زن میپرسه آیا تو مطمئن هستی که بعد انجام گناهت زنده هستی و میتونی توبه کنی؟ شاید فوری بمیری و فرصتی برای استغفار نداشته باشی.

مرد به فکر میره و  حرف زن رو تایید میکنه .

زن میگه به غارت برگرد . اگه اون مسافر بود که هیچی . اگه نبود مطمئن باش که اون شیطون یا شاگرشه .

مومن به غار بر میگرده و میبینه خبری از مسافر نیست و میفهمه که شیطان بوده . پس خدا رو شکر میکنه که آلوده گناه نشده .

از اون طرف زن بد کاره بعد از رفتن مرد سر به سجده میذاره و به خدا میگه با اینکه من کثیفم اما یکی از بنده های تو رو از آلودگی نجات دادم . شب هنگام هم موقع خوابیدن از دنیا میره .

 

همون شب خدا به پیامبر اون قوم وحی میکنه که حبیبه من از دنیا رفته .برو و براش مراسم تشیع جنازه مفصلی بگیر .

این هم از ماجرا.

دقت کردید؟ اینکه آدم آینده تگر باشه و به این فکر کنه هر آن ممکنه که از دنیا بره باعث خواهد شد که به گناه دست نزنه .

من باید برم . چون عجله دارم . برام دعا کنید . حتما به حرفهام فکر کنید .

اگه گناه نکردید برای من هم دعا کنید . یا علی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:49  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

baro bach salam

man alan sarbazi hastam

alan ham oomadam morakhasi shahri

ta do hafte degeh namotoonam chizi benavisam

montazer bashid

ya ali

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 19:5  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

 

منم    شيدائي  خال  ابوالفضل        بسان  سايه  دنبال  ابوالفضل

گمان دارم كه مهدي خواهد آمد      اگر سالي  شود  سال  ابوالفضل

 

 

تولد حضرت ابوالفضل قمر بنی هاشم رو به تمام شیعیان تبریک عرض میکنم

 

انشا الله زیارت بین الحرمین نصیبمون بشه

 

 

یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 19:29  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

 

دوست دارم هر روز پنج بار پنجره روحم را به سوي تو باز كنم

 و عاشقانه با تو حرف بزنم.   

                                   

دوست دارم هر وقت دفتر شعرم مه آلود مي شود و تن حرفهايم

 درد مي گيردآنها  را به ملاقات تو بفرستم.

 

دوست دارم وقتي با تو گفتگو مي كنم،هيچ كبوتري ميان حرفم

 نپردوآنقدرمحوزيبا يي تو باشم كه حتي اگر زمين ازسقف هستي

 فرو بيفتدپلك بر هم نزنم.                   

 

علفها و زنجره ها به من گفته اند: تو دروازه مهربانيت را به روي

 گنهكارترين صداها نيز نمي بندي. تو همه را دوست  داري.

                                                                               

مردابي كهنه مي گفت:اگر خدا مرا دوست ندارد پس چرا مدام

نيلوفران را به سوي  من مي فرستد؟   

 

دوست دارم در من جاري باشي و سلولهايم در نام تو زندگي كنند.                             

 

وقتي دلم از خيابانهاي زنگار گرفته و خانه هاي متّكبر ميگيرد،به

تُنگ بلوري كه روي  رُف گذاشته ام نگاه ميكنم و با خود

 مي گويم:خوشا به حال ماهيها كه گناه نمي كنند.  

   

مهربانا!                                                         

 

چه كنم با اين گناهاني كه مرا از تو دور كرده اند؟ دير سالي است

كه در قفس نفس  زنداني ام و هيچ پرنده اي به من جرعه اي پرواز

 نمي نوشاند. بالهايم آسمان را فراموش كرده اند. در دشت آرزوهايم

جز گياهان هرز نمي رويد.                                          

    

نازنينا!                                                                          

 

ناز نگاه تو را در كدام بازارهاي جهان مي توان خريد؟

چگونه ميتوان تا قيامت مقيم نفسهاي شرقي تو شد؟   

 

دوست دارم نماز پرستو ها و درختان و كوهها را ببينم و

 در نماز جماعت رودهاحاضرشوم.                                            

آفريدگارا!                                              

 

از آينه ها بخواه غبار گناه را از چهره من برگيرند و به فرشته

ها بگو با من آشتي كنند.                                                                                                                                        

 

وقتي دلم تنها مي شود،وقتي غصّه ها مثل سنگهاي مُهلك آسماني

باريدن مي گيرند،فقط با زورق ذكر تو به ساحل آرامش مي رسم.

 

دوست دارم دستهاي گنهكارم را به سوي تو دراز كنم،يقين دارم

دستهايم را به گرمي خواهي فشرد. قناريها و شب بوها به من گفته اند:

تو همه را دوست داري

با تشكر زياد از مهتاب. 

 يــــــــــــــــــا عـــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــــي 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 12:43  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

بر بچ سلام عرض شد

اميدوارم كه حال همتون خوب باشه و از درد دوري و فراق من در حال جون دادن نباشيد.(يه كم خودمو تحويل بگيرم به كسي ضرر نزدم )

خوب عزيزان. در چه حاليد؟

من كه دلم اساسي براتون تنگ شده . اما به چند دليل نتونستم بهتون سر بزنم.

اوليش اينه كه اساسي گرفتار امور عيالوار و تربيت اولاد هستم.

دوميش هم گرفتاري قديميمه . منظورم همون تصادف خفني هست كه تا دم مرگ رفتم .

دوباره يك شكايت جديد داشتم كه ديگه اعصاب برام نذاشته و حالمو گرفته .

اميدوارم كه خداوند مهربون تمام بنده هاشو هدايت كنه .آمــــيـــــن

 

داشت يادم ميرفت. يه مشكل بزرگ ديگه هم داشتم كه باعث شد شما رو از بياناتم محروم بدارم و اون هم اينه كه قصد داشتم به يكي از عزيزانم از طريق نوشته هام كمك كنم اما متاسفانه مطلب به درد بخوري پيدا نكردم . برا همين سعادت نصيبتون نشد كه براتون بنويسم.

حالا هم كه اومدم نميدونم براتون چي بنويسم .

آخه بدون سوژه اومدم سراغتون . برا همين چيز بدرد بخوري ندارم .

 

صبر كنين يه كم فكر كنم تا ببينم چي براتون بگم .

اگه يه نگاهي به تقويم بكنم شايد مناسبتي از توش در بياد كه به درد بخوره و بشه در موردش چيزي گفت .

اها. پيدا كردم.

روز چهار شنبه ، پنجم مرداد ميلاد بزرگ بانوي اسلام ،بهانه و  دليل پيدايش دو جهان ، اختر تابناك الهي : حضرت فاطمه زهرا سلام الله هست .

مناسبت خيلي خيلي قشنگي هست .البته اونقدر واقعه بزرگي هست كه زبون من صغير خيلي براش سخته كه در مورد اين مناسبت چيزي بگه.

yas2.jpg

 

راستش من عاشق حضرت فاطمه زهرا هستم . ديوونشم . شايد اون حضرت منو يه عاشق واقعي ندونه اما من خرابشم .

منظورم اين نيست كه ايشون رو به خاطر كراماتشون دوست دارم . نه . من ديوونه مظلوميت و پاكي ايشون هستم .

اين بانوي بزرگوار اونقدر مظلوم هستن كه حتي در مراسم جشن ولادتشون هم نميتونم خودو بگيرم و مثل ابر بهاري گريه ميكنم.

ديگه چه برسه به مراسم عزا داريشون .

ديدين خيلي ها ديوونه امام حسين هستن؟ توي ماه محرم با لباس هاي سياه توي مراسم آروم نشستن .

اما به محض اينكه اسم امام حسين اومد حالشون عوض ميشه. چنان شور ميگيرن كه آدم گاهي فكر ميكنه اين دو شخصيت از دو نفر بروز كرده.خيلي ها اين جورن . اما من در مورد امام حسين اينجوري نيستم ( متاسفانه ) . من اين حالت رو به ترتيب در مورد حضرت زهرا ، حضرت علي ، حضرت ابوالفضل عباس ، حضرت زينب و در نهايت براي امام حسين دارم .

حالا اين اراجيف رو بي خيال. انگار كه مسير انحرافيم خيلي از جاده دور شده.

 

تمام اين چرت و پرت ها رو گفتم كه فقط بگم اين حضرت خيلي خيلي بزرگوارن .

خيلي خيلي مظلوم و مقدسن و پيش خدا اجرب قرب زيادي دارن .

ميتونين تو اين ايام مبارك كه به ولادتشون نزديك هستيم كلي حاجت بگيريم .

يا به طور مستقيم از خودشون بگيريم يا از اجر قربشون پيش خدا استفاده كنيم و ايشون رو واسطه قرار بديم .

ميتونيم خدا رو به پاكي و مظلوميت اين بانو قسم بديم . ميتونيم خدا رو به پهلوي شكسته اين بانو قسم بديم . تا حاجت بگيريم .

و به نظر من بزرگترين چيزي كه ميتونيم در اين ايام دريافت كنيم ايمان قوي هست.

از بانو بخواهيم كه توي اين ايام ما رو آدم بكنه .

بهمون اراده اي بده كه بتونيم دور گناه رو خط بكشيم . ازش بخواهيم كه بهمون اراده قوي بده .

دخترامون ازش بخوان كه در زندگي اون بتونن اون حضرت رو كه اسوه پاكي هست رو الگوي خودشون قرار بدن و پس ها هم حضرت علي .

ازش بخواييم كه اونقدر خوب بشيم كه لياقت داشته باشيم اسم شيعه رو روي خودمون بذاريم . و ازش بخواهيم كه در اين دنيا سربلند زندگي كنيم و سرنوشت همه رو ختم به خير بكنه و در نهايت هم به ما شهادت حسيني وار عطا كنه. من كه اينارو ازش ميخوام . شما رو كه نميدونم .

خوب . بيشتر از اين مزاحمتون نميشم . ديگه رفع زحمت كنم.

متاسفانه سر قضيه تصادفاين قدر برام مشكل پي اومده كه دارم ديوونه ميشم و ديگه چيزي به عقلم نميرسه .

برام دعا كنيد .

راستي .پيشا پيش ولادت حضرت فاطمه زهرا رو به همتون تبريك ميگم .

يـــــــــــــــــــــــــا عـــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــي

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1384ساعت 11:29  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 


خداي من سلام!
اميدوارم که با ديدن وضعيت بندگي من بازم حالت خوب باشه.
اگر از احوال من جويا باشي بايد بگم همونطور که خودت مي دوني خجالت زده ام از بديهاي خودم و خوبيهاي تو.
خداي من نامه نوشتم که هم ازت تشکر کنم و هم التماس...
الحمد لله رب العالمين به خاطر همه نعماتت
خداي من!
مدتي بود که خيلي از خودم و خودت غافل شده بودم...
مدتي بود که خيلي مشغله هاي دنيوي منو از تو دور کرده بود...
مدتي بود که هر چي صدام مي کردي نمي شنيدم...
تا اينکه...
بله!!!
زنگ خطر عزراييل برام به صدا در اومد...
اونم نه يک بار...
نه دوبار...
بلکه چندين بار...
به خودم اومدم و چه به خود اومدني...
عزير من!
با ديدن تشيع جنازه و مراسم خاکسپاري به خود لرزيدم.
واااااااي!
چه کنم؟!
با اعمالم چه کنم؟!


اره خدا جونم! به خودم اومدم و ديدم که از آخرين نفر قافله باز هم چند قدمي عقب تر هستم.
به خودم اومدم و ديدم که چقدر درگير مشغله هاي دنيوي شدم و و روز به روز دارم از تو دورتر و دورتر ميشم.
به خودم اومدم و ديدم اي واي از آنچه که انجام مي دهم و تو مي بيني.
با ديدن گودي قبر لرزه بر تمام وجودم ميفته
واي از اون لحظه اي که آخرين تيکه سنگ لحد رو هم مي زارن و تمام منافذش رو هم مي گيرن...
به خودم نهيبي زدم!
آهاي حسام!
اين چشمي که رهايش کرده اي...
اين چشمي که به او اذن ديدن هر صحنه اي را مي دهي...
اين چشمي که هر محرم و نامحرمي را نظاره گر هست...
هيچ مي دوني يک روزي مورچه ها توش لونه مي کنند؟!!!
اين زبان تو که هر حرفي مي زند...
اين زباني که هر قضاوتي را به خود مي راند...
اين زباني که هر حق و نا حقي را با حرکت خود به وجود مي اورد...
هيچ مي دوني که روزي غذا و آذوقه هاي مورچه ها مي شود؟!!!
اين سر و وضع و قيافه اي که اين همه بهش مي رسي...
آقا حسام!
اين قيافه و هيکلي که مراقبي تا مبادا يک سانت کمتر و بيشتر نشه...
يک روزي مياد که
مي زارنش لاي يک متر و خورده اي پارچه سفيد...
مي زارنش توي گودي قبر...
روشو سنگ مي زارن...
لابلاي سنگ رو گل مي گيرند...
همه منافذش رو مي پوشونن...
تا گند و بو و ميکرب و تعفني که از اين جسد بلند ميشه زنده ها رو اذيت نکنه و سلامتيشون رو به خطر نندازه...
آره! اين سر و وضع و قيافه و هيکل همون قيافه و هيکله
يه مقدار از رسيدگي به اين صورت دنيوي کم کن و سيرت اخرويت رو درست کن.
حسام! کجاي کاري؟!
حسام! از خواب غفلت بيدار شو.
حسام! اي همه غفلت کافي نيست؟!!!
به خود بيا حسام... به خود بيا
آره خدا جونم!
هر دفعه اين موارد رو هم به خودم تذکر مي دهم...
منتهي فقط چند روز آدمم...
دوباره بعد ازمدتي روز از نو روزي از نو
چه کنم خدايا؟!
مي دونم که خيلي غافلم...
يادم مياد وقتي که از ديدن گودي قبر وحشت کرده بودم گل زنبقم(پدرم) رو مي ديدم که متوجه وحشت من شده بود.
مي ديدم که با شتاب خودش رو به من مي رسونه تا بازم مثل هميشه منو آروم کنه.
يک ان صحراي محشر رو تصور کردم...
همين بابايي که الان به خاطر از بين بردن وحشتم سراسيمه به سمت من مياد توي صحراي محشر از ترس اينکه مبادا ذره اي از کوله بار گناهم را رو دوشش بندازم از من دوري مي کنه...
کاش دوري مي کرد از من فرار مي کنه.
يک آن گل زنبقم رو کنار خودم ديدم.
به شدت وحشت کرده بودم و مي لرزيدم.
دستم رو گرفت و من رو برد به سوي گلزار شهدا
از بنده نوازي تو و از گذشت و عفوت گفت...
از کرم اهل بيت ص و از عنايات 14 معصوم ع گفت
از مهربوني زهرا س و از دلرحمي علي ع گفت
از آب کوثر و چشمه سلسبيل...
از لباسي که از استبرق و سندس و حرير برام آماده کردي...
از اون حوري که کنار رود سلسبيل کاسه اي از شير و عسل رو برام پر کرده و منتظره تا برم و از دستش بگيرم...
...
حسابي داشتيم توي بهشت قدم مي زديم که...
ناگهاني نداي از درونم منو به خود آورد:
واي از يوم تبلي السرائر
واااااااااااااااااااي!
من که مي دونم با اين اعمالي که دارم برام حميم و غسلين آماده کردي...
من که مي دونم با اين همه سرکشي که دارم لباسي از مس و اهن برام آماده کردي...
چه کنم از روزي که راه هر گونه توجيهي به رويم بسته است؟!
چه کنم از روزي که دست و پا و حتي زبانم بر عليه من گواهي مي دهند؟!
چه کنم از روزي که هيچ راه فراري نيست؟!
چه کنم؟!!!
گل زنبقم که به من نگاه مي کرد از تغيير حالت چهره ام متوجه افکارم شد.
و چنين گفت:
پسرم! درمان همه آنچه که اکنون در ذهن تو مي گذرد توبه و اشک ندامت است.
اشک پشيمونيت آتش عظيم جهنم را خاموش مي کنه و توبه نامه ات جواز ورودت به بهشته.
اما.........
اما.........
اما.........
پسرم! در اين راهي که همه ما قرار گرفته ايم و روزي به پايان مي رسد
چه زيباست که انسان به زيبا ترين مرگ به ديدار دوست برود.
چه زيباست که انسان به جاي اينکه در بستر جان دهد در خون خود غوطه خورده به ديدار دوست رود.
و چه زيباست شهادت
و چه زيباست شهادت
و چه زيبايند کساني که چنين زيبا مي روند.
آره خدا جونم!
در آخر نامه ام هم دو چيز رو ازت مي خوام:
1.
اللهم اغفر ذنوبنا به حق محد و ال الاطهار
2.
به حق صديقه شهيده س...
به حق صديقه شهيده س...
به حق صديقه شهيده س...
اللهم الرزقنا توفيق الشهاده

 يـــــــــــــــــــــــــاعــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــي

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 12:16  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

سلام بر ملت غيور و وبلاگ پرور ايران.

حالتون خوبه؟ خوشيد ؟ سلامتيد ؟

ميبينم كه داريد از دوري من له له ميزنيد و اساسي تو كف مونديد ( يه كم خودمو تحويل بگيرم ) .

خدا دلش براتون سوخت و اين هجران رو به وصال تبديل كرد و منو دوباره نصيب شما كرد تا از درد بي خل و چلي كباب نشيد .

جدا از شوخي خودم دلم خيلي براتون تنگ شده بود ولي چون اساسي گرفتار كارهاي عيالواري بودم نتونستم بهتون سر بزنم .

بالاخره رفتم قاطي مرغهاي بي كرك و پر . بالاخره متاهل شدم واز عالم تجرد خارج شدم . برا همين كمي كه نه ، خيلي مشغول بودم و نتونستم بيام و آپديت كنم .

امروز بعد از كلي اومدم آپديت كنم .

اخيرا فكر باحالي منو مشغول كرده ؛ حيفم اومد براتون ننويسم . چون به نظر خودم ارزش فكر كردن داره .

 

اين چند روز فكرم مشغول انواع امتحان هست . البته منظورم امتحاناتي هست كه خدا ما رو باهاش امتحان ميكنه .

قبلا فكر ميكردم خدا ما ها رو فقط با سختي امتحان ميكنه .

به ما سختي نازل ميكنه تا صبر و ايمانمون رو محك بزنه . البته نه براي اينكه خودش درجه اونو بدونه . فقط و فقط براي اينكه خودمون خودمون رو بشناسيم .

بفهميم چند مرده حلاجيم . تا مثل قبلا من بيخود به خودمون اعتماد نكنيم و جو نگيرتمون كه آخر ايمانيم ولي با اولين سختي زارتي ببريم .

اما در اين چند روز با شكل جديدي از امتحان مواجهه شدم .

امتحان به وسيله خوشي .

جالبه . مگه نه ؟

ما از خدا كلي تقاضا داريم و وقتي خدا حاجتمونو برآورده كرد بهمون فرصت ميده تا بفهميم كه آيا واقعا اون چيزي كه ادعا كرديم هستيم يا نه .

آخه اكثرا به خد ميگيم : خدا جون اگه تو فلان نعمت رو نصيب ما بكني من فلان كار صواب رو انجام ميدم و.....

يه راه ديگه هم داره البته . و اونم اينه كه خدا ما رو تو خوشي غرق ميكنه تا ببينيم كه آيا در اوج  رفاه و نعمت و خوشي هم باز به فكر خدامون هستيم يا نه .

يه چيزي شنيدم كه ميخوام براتون تعريف كنم . البته چون اين داستان رو تو بچگيم شنيدم از صحت و سقمش بي خبرم و نميدونم از چه منبعي روايت شده .

در صدر اسلام بعد از پيروزي مسلمانان بر مكه ، زماني كه اسلام در حال فراگير شدن بوده خيلي از مسلمانان بودن كه به نان شبشون محتاج بودن .

يكي از همين مسلمانان كه حالا اسمش يادم نيست و هميشه خدا در مسجد حاضر بوده و از اونايي بوده كه نمازهاش اول وقت و به جماعت بوده و اهل نيايش و رازو دعا بوده ميره پيش حضرت پيامبر .

پيش پيامبر از سختي روزگارش گله مكينه و از پيامبر كمك ميخواد . پيامبر بهش ميگن امكان داره مال و منان دنیا تو رو از خدا دور كنه و نتوني مثل الانت با خدا باشي .

اما اون مرد كلي قول و وعده ميده که مال دنيا هيچ خدشه اي بر ارتباطش با خدا وارد نكنه .

پيامبر با اينكه از آينده كارشون با خبر بودن فقط و فقط براي اينكه اون مرد خودشو امتحان كنه به ايشون كمك ميكنه .

به ايشون سه سكه مسي ميدن تا بوسيله اون براي زندگيش كاري كنه .

اون سه سكه كه با وسيله پيامبر متبرك شده بوده بسيار پر بركت از كار در ميان .

اون مرد با اون سه سكه چند گوسفند ميخره . گوسفنداني كه خيلي سريع زاد و ولد ميكنن  و صاحب اونا رو به گله دار بزرگي تبديل ميكنن . روز ها ميگذره و وضع مرد هر روز بهتر و بهتر ميشه  . تا جايي كه پولش از پارو بالا ميره .

اما بشنويم از دينداري مرد .

اون اوايل قبل از اينكه به يه خر پول تبديل بشه هر روز براي نماز به مسجد ميومده . كم كم كه كارش ميگيره بايد به داراييش رسيدگي ميكرده  . براي همين فرصت زيادي براي مسجد اومدن نداشته .

كم كم يه روز درميون مياد مسجد . بعد ميشه دو روز درميون . بعد سه روز در ميون . بالاخره كار به جايي ميكشه كه ديگه اصلا نميتونه بياد مسجد .

چند ماهي كه به اين روال ميگذره پيامبر براي اون مرد پيغام ميفرسته كه بيا كه كارت دارم .

آقا هم چون سرشون شلوغ بوده بعد كلي تاخير بالاخره به سراغ پيامبر ميره .

پيامبر بهش ميگه چرا ديگه به مسجد نميايي؟ مرد هم گرفتاري و مشغله زياد رو بهانه ميكنه . پيامبر ميگه حالا به حرف من رسيدي؟ و مرد هم در كمال شرمندگي قبول ميكنه .

پیامبر هم از مرد خواست که پولش رو بهش پس بده . مرد هم خواست که پول رو به علاوه بهره اون به پیامبر بده , اما پیامبر فقط همون سه سکه رو طلب کردند .

مرد هم سه سکه رو به پیامبر برگردوند . وقتی اون سه سکه متبرک از زندگی مرد خارج شد باعث شد به تدریج رونق از کسب و کار مرد گرفته بشه و روز به روز وضع مرد خراب تر بشه تا جایی که بالاخره به همون وضع اولیه برگشت.

این همه فک زدم و خودمو خسته کردم و براتون داستان نوشتم تا فقط و فقط بهتون بگم که خدا حتی با غرق خوشی کردن ما , ما رو امتحان میکنه .

اونکه به شکر گذاری ما احتیاجی نداره و یا از باطن ما بی خبر نیست . ما رو امتحان میکنه تا فقط و فقط خودمون از باطنمون خبر دار بشیم و هی به خودمون ننازیم که ما بنده خیلی خفنی هستیم و آخر ایمان و عبادت هستیم .

وقتی کلی برای خدا عجز و لابه میکنیم و احساس کردیم که به واسطه دل شکستمون ایمانون تقویت شد ووقتی خدا حاجتمون رو برآورده کرد نباید خوشحال بشیم که خرمون از پل گذشت .

این تاره اول کاره . خدا داره بهمون میفهونه که آیا حقیقت وجودمون همونی هست که خودمون فکر میکردیم یا اینکه شونصد درجه تفاوت داره .

آقا شرمنده . مختون رو تلیت کردم . اگه هم مطلب پیوستگی همیشگیش رو نداره باید ببخشید چون به خاطر کلی گرفتاری که یه دفعه توی این هفته برام پیش اومد مجبور شدم این مطلب رو توی چند نوبت تایپ کنم .

یِِِِِِِِِِِِِِِِـــــــــــــــــــــــــــــــــا عــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــــی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 11:48  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

سلام بر بچ عزيز.

در چه حاليد؟ خوش ميگذره؟ من دير به دير ميام سراغتون حال ميكنين؟

راستش اساسي گرفتار شدم . گرفتار كار هاي ازدواج . اين  چند  روز همش در حال خريد بودم .

از تلفن هم دور بودم چه برسه يه  اينترنت .

دلم بد جور براتون تنگ شده بود . امروز اومدم آخرين آپديت در زمان تجرد رو انجام بدم .

اين چند روز آينده سرم شلوغ تر ميشه و ديگه فرصت نميكنم آپديت كنم تا بعد از ازدواجم .

 

مطلب امروز درمورد سلب توفيق هست . سلب توفيق به اين معني هست كه شما معصيتي انجام بدين كه در عوض اون خدا شما رو از انجام كار صالحي محروم ميكنه .

به نظر من سلب توفيق جزاي اعمال ما در همين دنيا هست .

منظورم اينه كه خدا كاري خواهد كرد كه ما نتيجه اعمالمون رو خيلي زود در اين دنيا ميبينم و خدا ما رو منتظر نميذاره تا در اون دنيا به نتيجه اعمالمون برسيم .

به عنوان مثال من وقتي در طول روز يه گناهي انجام ميدم ميدونم كه خدا فرداش از من سلب توفيق خواهد كرد و كاري خواهد كرد كه براي روز بعدش نتونم براي نماز صبح از خواب بيدار شم و نمازم قضا ميشه.

اينجوري هست كه خدا بهم ميگه : ببين حسام چموش . اين كار رو كردم تا بدوني دارم به كارت نظارت ميكنم و پس فردا توي اون دنيا بايد جواب كارت رو بدي ،اينم يه چشمه از قدرتمه تا بدوني بعدا ميتونم چيكارت كنم .

البته اين مزود نماز يكي ازصدها حالت سلب توفيق هست .

سلب توفيق براي هر كس يه جوره . سلب توفيق بستگي به سطح ايمان خود شخص داره .

مثلا براي يكي مثل من همون حالت نماز تكرار ميشه . براي يكي ديگه كه ايمانش قوي ترهست نماز شبش قضا ميشه .

يكي ديگه كه بالاتره مشكلي پيش مياد كه نميتونه مثل هر روز صدقه بده و براي كي ديگه كه بالاتره  مشكلي پيش مياد كه باعث ميشه لحظه اي از ذكر كردن خدا باز بمونه .

اگر اعمال و رفتار خودتون رو بررسي كنيد به وضوح ميبينيد كه اين حالت براي همه شما بوجود مياد .

پس ميتونيد با بررسي اعمالي كه در شما باعث سلب توفيق شده به گناهان خودتون پي ببريد و توبه كنيد و سعي كنيد كه ديگه اون رو تكرار نكنيد .

اگر براتون مقدوره شما هم تجربه هاي سلب توفيقتون رو بنويسيد تا اين بخث براي بقيه باز تر بشه .

راستي نداي عزيزاگر كمي به گذشته و حالت فكر كني متوجه ميشي كه حالتي كه الان گرفتارش شدي فقط نوعي سلب توفيق هست .

خوب مزاحمتون نميشم.

يــــــــــــــــــــــــــــــا عــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــي

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 10:38  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

 

سلام بر و بچ.

امروز چون وقتم كمه خيلي سريع السير بر اتون مينويسم .

اول از قسمت نظرات از نوشته يكي از خواننده هاي عزيزم بخونيد :

سلام حسام اول میخواستم یه سوال ازت کنم میشه بگی چه جوری میشه گناه نکنیم یا اینکه

کمتر گناه کنیم؟

دوم اینکه چرا خدا بعضی موقعها اینقد عذابمون میده یعنی چرا اینقد تو زندگی سختی برامون

نازل میکنه مگه ما چقدر تاب و تحمل داریم آخه اون فکر نمی کنه که یه یوقت ما که اینقد دوستش

 داریم از راهش بیرون بریم و دیگه اونو نشناسیم درسته که خدا به ما عقل و اختیار داده تا راه و چاه

و تشخیص بدیم ولی بعضی موقعها دیگه دست ما نیست و اون باید یه کاری کنه ولی انگار نه انگار
لطفا جواب دل پر درد و بهونه گیرم رو بده

اگه يادتون باشه من قبلا همچين سوالي رو در وبلاگ مطرح كرده بودم . در جواب اين

سوالم يكي از بهترين خواننده ها كه خودش يك نويسنده قهار هست و يك وبلاگ 

 خفن داره در جواب سوالم برام يك ايميل فرستاد كه من اين ايميل رو عينا براتون

مينويسم . اميدوارم كه جواب قانع كننده باشه . منو كه قانع كرد .

 

 
 
ببين قرار شد راحت باشيم نمي دونم دقيقا منظورم و چطور بيان کنم ...
اينجا يه تناقض وجود داره !
به نظر من هيچ آدمي نمي توني حد تحمل و توانايي خودش و از قبل پيش 
بيني کنه تا موقع اون سختي و به قول خودت امتحان فرا برسه و تو چون تا 
به حال اين همه سختي رو تجربه نکرده بودي تحمل اون رو خارج از حد توانايي
 خودت مي ديدي خدا بنده ي خودش و خوب مي شناسه مي دونسته که تو حد
 تواناييت چقدره 
تو الان تو ذهنت بدترين اتفاق ممکن و تصور کن 
شايد تو حتي تو اين هم بموني يعني نتوني آخر بدبختي خودت و تصور کني 
يعني شايد بدتر از اون اتفاق هم بيوفته 
پس من فکر ميکنم تو چون تا به حال همچين سختي رو نديدي بودي 
فکر مي کردي ديگه اين آخر خط ...و همچي تموم شده 
بعضي وقتا هم مي گيم " ديگه بدتر از اين نميشد"
همه ي اينها اشتباست 
اون خواسته يه امتحان کنه
که اين بنده که اين همه به ياد منه و با من دوسته 
اگه يه اتفاق بد براش بيوفته چطور مي شه؟
خوب مسلما خدا مي دونسته  تو چه عکس العملي نشون مي دي اما اتفاق 
براي شناخت بيشتر خودت بوده....
حالا چقدر خودت و شناخته؟
احساس نکردي خيلي زود زدي زير همه چي!
احساس نکردي خيلي زود قضاوت کردي؟
احساس نکردي رابطه ات با خدا کمي سست بوده؟
اميدوارم از دستم ناراحتي نشي
تو با تمام حرفهايي که از خودت زدي از رابطه ي زياد خودت و اون از وابستگي 
هات 
اما خيلي زود اين رابطه از بين رفت ...
تا حدي که اون روز صبح با خدا اينطور بد حرف زدي...
اما کافي بود يکي با تو يک ساعت و نيم حرف بزنه تا تو باز برگردي پيش او 
و با اون آشتي کني ...
و اين خيلي خوبه 
توي سختي هاست که آدم دوستاي واقعي شو مي شناسه ....
توي سختي هاست که انسان ها ساخته مي شن ....
مدتهابودکه  مي خواستم جواب سوال هايت را بگم
اما هيچ نقطه ي شروعي پيدا نمي کردم ...وقتي مي خواستم شروع کنم 
گيج مي شدم 
و دست از نوشتن بر مي داشتم ...
از طرف ديگه وقتي وبلاگتو مي خوندم و با بقيه وبلاگا مقايسه مي کردم 
ديونه مي شدم 
نوشته ها و درد دل هات با تمام تلخي پر از شيرني بود
وقتي نوشته هايت را مي خواندم احساس حسادت مي کردم به تو
به اين که چقدر با خدا دوستي
به اين که در همه ي لحظه ها به ياد اون هستي 
چقدر با خدا رفيقي!
....
و حالا همه ي اينها نظرات شخصي من بود مي توني قبول کني و مي توني 
کاملا رد کني  
مي توني بگي چه حرفهاي چرت و پرتي!!
خوب از يه لحاظ هم بايد به من حق بدي 
من که نمي دونم چه اتفاقي برات افتاده
اين چند سال چه بر سرت گذشته 
پس بي انصاف نباش و به من حق بده !
که نتونم اون طور که مي خوايي جواب سوال ها تو  از من بگيري ...
با تمام اين حرفها خوشحالم که تو دوباره برگشتي به اون دنياي خوب دوستي
به خودت ....
اين چند روز فقط اين شعر و زمزمه مي کنم ....: 
تو نسيم خوش نفسي
من کوير خار و خسم
گر به فريادم نرسي
من چو مرغي در قفسم 
تو با مني اما من از خودم دورم 
چو قطره از دريا 
من از تو مهجورم 
اي نامت از دل و جان 
در همه جا 
به هر زبان جاريست 
عطر پاک نفست سبز و رها 
از آسمان جاريست
نور يادت همه شب 
در دل ما
چو کهکشان جاريست
 

اينم از جواب سوال مهتاب.

اما براي نداي عزيزم .

ندا جان . نميدونم در چه حالي يا پيشرفتت چفدر بوده . اميدوارم كه حالت

خوب خوب باشه و حسابي پيشرفت كرده باشي.

قرار بود كه از گذشته خودم برات بگم . معذرت كه ميخوام كه بد قولي

 كردم و حسابي دير شده . ولي ماهي رو هر وقت از آب بگيري ميميره .

پس الان برات ميگم .يه زماني پيش قبل از اينكه با خدا قهر كنم ، زماني كه

اساسي با خدا روابطم توپ بود اونقدر بهش نزديك بودم كه وقتي شبها توي

نماز مغرب و عشا توي نماز جماعت شركت ميكردم بعد از بسم الله اشكم

سرازير ميشد . اين اشك رو نتونستم توجيه كنم . من فقط به عشقم به خدا

ربطش دادم . به اينكه توي دلم فقط و فقط عشق به خدا بود .

اما وقتي كم كم گرفتار ماديات شدم و كم كم از خدا دور شدم و يواش يواش

به گناه آلوده شوده دلم اين زلالت خودش رو از دست داد . جوري شدم كه توي

 نماز حواسم همه جا بود غير از نمازم . اكثرا در شك بودم كه چند ركعت نماز

 خوندم (خدا بيامرزه پدر نماز جماعت رو كه راحتم كرد ) طبق تجربه خودم از حالات

معنويم يه چيزي رو درك كردم . و اون اينه كه اگه ما از يك حالت بسيار زيبا بهره مند

 باشيم و به هر دليلي كه عمده ترينش گناه هست از اون حس محروم شديم ديگه

 اگه خودمونو هم بكشيم بهش نخواهيم رسيد .

براي خودم مثلا : اون حس لذت از نماز ديگه هيچ وقت برام تكرار نشد . ديگه پيش

نيومد كه توي نماز از عالم و آدم دور بشم .

پس نداي عزيزم . سعي كن وقتي از يك حس زيبا بهره مند شدي تمام تلاشتو

به خرج بدي كه اين حستو تا آخر عمرت حفظ كني . اگه از دست داديش ديگه به دست

 نمياريش ( براي من  كه اين جور بود ) ديگه نميدونم چي برات بگم  عزيزم.

منتظرت هستم عزيزم .

دوستاي عزيزم متاسفانه براي به روز كردن وبلاگ كمي مشكل دارم كه باز مشكل

دسترسي به اينترنت هست . اگه خيلي دير ميكنم منو ببخشيد .

منتظر نظر هاي زيباتون هستم .

يـــــــــا عـــــــــلـــــــــي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 13:43  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

الهي ياد تو در ميان دل و زبان است و مهر تو ميان سر و جان . الهي شاد بدانيم كه اول تو بودي و ما نبوديم ، كار تو در گرفتي و ما نگرفتيم ، قسمت خود نهادي و رَسول خود فرستادي .

الهي هر چه بي طلب بما دادي به سزاواري ما تباه مكن ، هر چه بجاي ما كردي از نيكي ، به عيب ما از ما بريده مكن و هر چه سزاي ما ساختي به ناسزائي ما جدا مكن .

الهي آنچه ما خود كِشتيم به بَر ميار و آنچه تو ما را كِشتي آفت ما از آن بازدار .

الهي از نزديك نشانت ميدهند و برتر از آني و دورت پندارند و نزديكتر از جاني ، موجود نفسهاي جوانمردي ، حاضر دلهاي ذاكراني ، ملكا تو آني كه خود گفتي و چنانكه گفتي آني .

الهي در سر گريستني دارم دراز ، ندانم كه از حسرت گريم يا از ناز ،گريستن از حسرت بهر يتيم و گريستن بهر ناز ، از ناز گريستن چون بود اين قصه ايست دراز .

 

 

سلام دوستان عزيزم .

بايد خدمتتون عرض كنم كه اساسي منو از رو برديد . من آپديت نكردم تا ببينم كه بالاخره چندتا نظر درست و حسابي و پر ملات برام خواهيد نوشت يا نه . ولي ديدم شما ها خيلي بي خيال تر از اين چيزا هستيد .

خدا بيامرزه پدر سعيد و يه روز غريبه بودم كه دوتا نظر گذاشتن تا من عقده اي نشم وگر نه دق ميكردم .

امروز حال دري بري نوشتن ندارم . دلم از دست خودم پره . فقط ميخوام دو كلمه با خداي مهربونم درد و دل كنم و خودمو سبك كنم .

آره . ميتونم توي دلم با خدا درد و دل كنم و اينجا چيزي ننويسم . اما مينويسم تا بعدا بيام بخونم و يادم باشه كي و چي بودم .

خدا جونم سلام . خوبي ؟

از دست بنده هاي چموشت چي ميكشي ؟ تا كي ميخوايي بهمون فرصت بدي كه گناه كنيم ؟ يا آدممون كن يا بلايي سرمون نازل كن و نسلمونو بردار .

خداجون از دست خودم خسته شدم . تا كي بايد هر روز توبه كنم و فرداش توبه رو بشكنم ؟ پيمان شكني تا كي ؟

هر روز اميدم كه تو بهم اراده اي خواهي داد كه ديگه زير قولم نزنم . اما اميدم واهي  هست . ميدونم كه تو اراده ميدي ولي نفس خودم ضعيفه .

خدا جون چيكار كنم ؟ كم كم دارم ديوونه ميشم . بهت ايمان قلبي دارم . هر روز با تمام وجود احساست ميكنم اما باز نميتونم خودمو كنترل كنم تا دست به گناه نزنم .

هر روز من از روز پسين ياد كنم                بر دردِ گُنه هزار فرياد كنم

از ترس گُناه خود شوم غمگين باز            از رحمت او خاطر خود شاد كنم

خودت به دادم برس . بيچاره همه ائمه رو رديف كردم و بهشون متوسل شدم اما تا نفس اماره خودم داره يكه تازي ميكنه كاري از كسي بر نمياد. فقط و فقط خودت درمان دردمي .

پس درهاي رحمتت رو به روم باز كن و باز زير بغلمو بگير . مثل هميشه .

خدا جون خيلي خيلي خيلي دوستت دارم .

راستي دوستاي عزيزم . مشكلي دارم كه دوست دارم برام دعا كنيد تا خداي مهربونمون زود تر گره گشايي كنه . برام دعا كنيد . از نوع شهاب سنگي كه زارتي ميخوره تو هدف.

يـــــــــــــــا عــــــــــــــلـــــــــــــــــي

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384ساعت 10:53  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

سلام ملت .

خوبيد؟ خوشيد؟ سلاميتيد؟

كجاييد؟ كم پيداييد؟ بايد بهتون التماس كنم تا بهم سر بزنيد؟ شما ديگه آخرمراميد. ولي دركل دوستتون دارم وبهتون بد جور عادت كردم.براي من دوستاي خوبي هستيد .

چيزي كه الان مينويسم براي هممونه .من وتمامي شما دوستاي عزيزم. اما مهمترين مخاطبم نداي عزيزم هست .

ولي بازهم ميگم.اين تيكه براي همه خوندني هست. چيزي هست كه همه در هر زماني باهاش رودر رو ميشيم اما دركش نميكنيم ونميفهميم كه چه تاثير  بزرگي درزندگيمون داره .

اما اصل مطلب:

اصل مطلب در مورد گناه هست .

همه ما آدمها از بدو تولد بصورت ناخودآگاه آماده پرستش خدا و صحبت كردن با اون معشوق واقعي هستيم .

هممون زبون درد ودل كردن با معشوقمون روبلديم. شايد براي هر كسي اين زبون متفاوت باشه اما همه به زبون خودشون كارشونو ميكنن . درد و دل ميكنن. كمك ميگيرن .راهنمايي ميگيرن و بعضي هم طلب صبر و....

اما بلاي خانمان سوزي كه بلاي جون اين زبون شيرين هست گناهه .

 گناه باعث ميشه دل آدم تيره بشه . مثل يه آينه كه اولش اونقدر شفافه كه ميتوني انعكاس هر چيزي رو توش ببيني ، اما وقتي زنگار گرفت و جيوه پشت شيشه خراب شد چنان تيره ميشه كه هيچ نوري رومنعكس نميكنه.

دل هم همينطوره . اگه به گناه آلوده شد جلاشو از دست ميده و روي معنوياتمون اثر ميذاره و كاري ميكنه كه زبون صحبت كردن با معشوقمون رو فراموش ميكنيم.

شايد بهتر باشه دل رو به يه لوله آب تشبيه كنم. لوله اي كه تا يك سال پيش مخصوص عبور دادن آب شيرين بوده اما از يك سال پيش به اينطرف به هر دليلي كارش شده عبور يه آب شور با حداكثر املاح.

توي همين يكسال آب شور كار خودشو ميكنه . چنان توي لوله رسوب ميذاره كه اگه دوباره روزي بخوايين آب شيرينو از توش عبور بدين چنان از قطر لوله كم شده كه يا آب رد نميشه يا اگه رد بشه سرعتش خيلي كم خواهد.

گناه كاري ميكنه كه كم كم فرصت با خدا صحبت كردن رو  از دست ميديم .وقتي چند وقت گذشت يادمون ميره به چه زبوني با خدا صحبت ميكرديم.

بعدش ميندازيم گردن خدا و ميگيم كه خدا بهم نگاه نميكنه .

واي .خسته شدم .مردم از بس حرف زدم .بقيشو خودتون درك كنيد. همش كه نبايد من بگم.

براي تكميل دفعه ديگه براتون از خودم ميگم تا راحت تردرك كنيد.

يـــــــــــــــــــــا عــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 20:20  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

آهاي آقا
آهاي خانم
يه شاخه گل ازم بخر
از همه نوع
ازهمه رنگ
هر چي دلت ميخواد بخر

اين يکي ياسه به خدا
به رنگ و روش نگاه نکن
تمام ياسا سفيدن
اين يکي رنگ نيلوفر

اين گل سرخ نازنين
يه معرکست بيا ببين
شکفتنش دوباره بود
ماه رمضون
تو اون سحر

اصلا بيا اينو ببين
شقايقه
نفهميدي؟
شرمنتدم سر نداره
يه شاهگله بدون سر

يه شاخه لاله هم دارم
ببين چه نازو خوشگله
دوبرگش افتاده رو زمين
به ضرب داس و با تبر

يه غنچه محمدي
دارم برات
دل ميبره
شکوفه بود که چيدنش
گلچينا با تير سه سر

دسته گلاي ناز من
زينت و تاج عالمن
بهاش يه قلب لرزونه
يه عاشقي
يه چشم تر
حالا اگه پسنديدي
هر کدومو خواستي ببر
تو رو خدا فقط بگو
از گل نرگس چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سالروز آغاز امامت امام غايب ، منجي بشريت ، امام زمان عج  را به تمامي شيعيان تبريك عرض ميكنم.

يـــــــــــا عــــــــــلـــــــــي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 10:37  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

سلام . اين نظري هست كه يكي از خواننده هاي خوبم برام نوشته .مينويسم تا شما هم حال كنيد.

سلام آقا حسام . از يکي از دوستان الان کتابي دريافت کردم که نوشته هاي جالبي داره. اون نوشته هايي که فکر ميکنم مشکل هممونو حل مي کنه رو تايپ مي کنم.

اي مردم
خوشا به حال کسي که عيب شناسي نفس, او را از عيب جويي ديگران باز دارد.
اي بندگان خدا:
بدانيد که انسان با ايمان شب را به روز, و روز را به شب نمي رساند جز آنکه نفس خويش را متهم مي داند ,همواره نفس را سرزنش مي کند و گناهکارش مي شمارد. پس در دنيا چون پيشينيان صالح خود باشيد, که در پيش روي شما در گذشتند, و همانند مسافران, خيمه خويش را از جا در آودند و به راه خود رفتند.
هر آنکه درونش را بيالايد, خدا چهره بيرونش را بيارايد, و هر آنکه براي دينش بکوشد, خداوند امر دنيايش را بسنده باشد. و هر انکه رابطه خود و خدايش را نيکو کند, خداوند رابطه مردم را با او نيکو سازد.
اينا رو داشته باشيد تا بعد.
يا حق

خودمم چند كلمه حرف براتون دارم كه بعدا براتون مينويسم.

يـــــــــــــا عـــــــــــلـــــــــــــي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 12:44  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

سلام بر و بچ .

بابا من آخرش از دست شما دق ميكنم . بابا وقتي من ازتون نظر ميخوام ، ازتون نميخوام بياييد بگيد كه فلان عكس قشنگه يا فلان نوشتم كشكه .

من ميخوام بياييد اينجا دري بري هاي منو بخونيد و اگه در مورد افكارم نظري داريد برام بنويسيد يا اگر براي سوالهام جوابي داريد جواب رو برام بنويسيد .

آفرين. دوزاريتون افتاد؟

اين عكس هم براي اين گذاشتم كه قرار شد توي هر پست يه عكس بذارم .

دمتون گرم.      

راستي داشت يادم ميرفت . مطالب اين وبلاگ همش به خط هما هست . در صورتي كه اين خط رو نداريد از اينجا  دانلود كنيد . بعد از دانلود توي درايو سي ، ويندوز در شاخه فونت كپي و اجرا كنيد  تا بتونيد متن ها رو به حالت اصلي ببينيد .

منتظر نظرات درست و حسابيتون هستم. بابا من كمك ميخوام تا آدم بشم . همين .

يـــــــــــا عــــــــــلـــــــــــي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 21:34  توسط elysian (سیدحسام الدین )  | 

الهي اي سزاي كرم و اي نوازنده عالم ، نه با جز تو شاديست نه با ياد تو غم ، خصمي و شفيعي و گواهي و حَكَم .

الهي تو دوستان را به دشمنان مينمائي ، درويشان را غم و اندوه دهي ، بيمار كني و خود بيمارستان كني ، درمانده كني و خود درمان كني ، از خاك آدم كني و با وي چندان احسان كني سعادتش بر سر ديوان كني و بفردوس او را ميهمان كني.

مجلسش روضه رضوان كني ، ناخوردن گندم با وي پيمان كني ، و خوردن آن در علم غيب پنهان كني ، آنگه او را زندان كني و سالها گريان كني ، جبّاري تو كار جباران كني ، خداوندي تو كار خداوندان كني ، تو عتاب و جنگ همه با دوستان كني.

الهي از پيش خطر و از پس راهم نيست ، دستم گير كه جز تو پناهم نيست ، الهي دستم گير كه دست آويز ندارم ، و عٌذرم بپذير كه كه پاي گريز ندارم .

الهي خود را از همه به تو وابستم ، اگربداري ترا پرستم و اگر نداري خود پرستم ، نوميد مساز بگير دستم.

 

 

سلام .

حالتون خوبه؟ دلم براتون تنگ شده يه عالمه .

يه عالمه هم حرف دارم . نميدونم چطور بگم . از كجا شروع كنم . اول از همه بايد از جناب خواجه عبدالله انصاري عذر خواهي كنم كه بي اجازه متنشو گذاشتم توي وبلاگ.

بعدشم از دري بري هاي خودم براتون بگم .

دوستاي عزيزم نميدونم حرفمو چطور بگم . فقط ميخوام بگم بد جور خراب خدا شدم . دارم براش ميميرم .

از وقتي بر گشتم سراغش و باهاش آشتي كردم و در هر كاري بهش توكل كردم هم اساسي بهم آرامش داده و هم پر و بالم رو گرفته و داره كمكم ميكنه .

نميدونم چطور از خجالتش در بيام . چون هر چقدر هم كه زور و ضرب بزنم براش يه  بنده درست و حسابي نميشم و نميتونم جواب محبت و كرم بي كرانش رو بدم . دارم سعي ميكنم خودمو بسازم تا لايق اين محبتش باشم ولي تا اين نفس سركش و شيطان دست به دست هم دادن نميشه اونجور كه بايد بندگي كرد .

ولي قربونش برم كه تمام خصوصيات منو ميشناسه و از تمامي اعمال و رفتار من خبر داره و بند بند وجود منو بهتر از خودم ميشناسه ولي بازم بهم كمك ميكنه .

اگر روزي من اربابي بودم كه بنده اي اينچنين گستاخ و چموش داشتم سه سوته هلاكش ميكردم .( ميگن خدا خر رو شناخت كه شاخش نداد )

دو كلمه حرف هم براي خواهر عزيزم ندا دارم .

 وقتي خودن بخوايي با خدا باشي ، وقتي خودت بخوايي كه باهاش حرف بزني ، وقتي خودت بخوايي كه بهترين دوستت باشه ، وقتي خودت بخوايي كه هميشه كنارت باشه ( همه اين چيزها هميشه براي ما مهيا هست ، اون هميشه كنارمونه ، هميشه بهترين دوستمونه ، بهترين محرم رازمونه اما ما فراموش ميكنيم ) حتي اگه اراده نداشته باشي خودش مياد زير پر و بالت رو ميگيره ، خودش بهت اراده ميده ، خودش بهش زبوني ميده كه بتوني باهاش حرف بزني ، چشمي ميده كه بتوني هر لحظه ببينيش ، گوشي ميده كه بتوني صداشو بشنوي و دلي بهت ميده كه با هر طپش وجودتو وابسته به اون بدوني .

ولي بايد هميشه يه چيز يادمون باشه . خدا در هر كاري بهمون ميگه از تو حركت از من بركت . منظورم اينه كه اول اول كار بايد تو بخوايي.

وقتي خواستي خدا هم كمكت ميكنه . به نظر من اولين نشونشم اينه كه دلتو نازك ميكنه . هر لحظه آماده هستي كه گريه كني . گاهي وقتا فكر ميكني كه نكنه داري ديوونه ميشي . اما همش نشونست .

مشكل ما اينه كه تا يه ذره اوضاع اونجور كه ما ميخواييم نبود از خدا ميبريم . آخه فكر ميكنيم كه خدا داره بهمون ظلم ميكنه . در كمال ناداني ميخواييم تلافي كنيم . چيكار ميكنيم ؟ ازخدا فاصله ميگيريم ( البته بايد بگم كه در خيلي از  مواقع اين حالت غير ارادي هست ، يعني ما اصلا قصد دور شدن از خدا رو نداريم ولي چون از خدا دلخوريم ناخودآگاه ازش دور ميشيم ) . عقلمون به اين حد نيست كه  درك كنيم كه اگه خداي مهربون خواستمون رو براورده نكرده در اين كارش خيري براي ما بوده و اين كار رو فقط و فقط بخاطر خودمون كرده .

ندا جان تو استارت زدي . تو با تمام وجودت ميخوايي كه روابطتت با خدا حسنه بشه . بند بند وجودت داره خالقشو صدا ميزنه . مطمئن باش كه خدا هم به اين فريادت جواب ميده . من كه خيالم راحته .

الان تو خيلي خيلي از قبلا من بهتره . مني كه از خدا دور شده بودم و اين دوريم به تنفر از خدا منجر شده بود. منتظر خبر خوشحال كننده آروم شدنت هستم.

يه خبر جديد هم از خودم بدم .

خداي مهربون خواست و كارمو راه انداخت كه برم قاطي مرغا . با اجازتون دارم عيالوار ميشم . كم كم كرك و پرم داره در مياد تا بتونم پرواز كنم و برم قاطي مرغها .

معمولا كسايي كه متاهل ميشن يه ذفعه چنان مثبت ميشن كه دور چت و اينترنت رو خط ميكشن . اما من براي بالا كشيدن خودم و نزديك تر شدن به خدا به اين وبلاگ احتياج دارم . شايد دور چت رو خط بكشم اما نميتونم بي خيال اين وبلاگ بشم .

پس همچنان به نوشتن ادامه خواهم داد و مزاحمتون خواهم شد.

بعدشم ميخواستم به تهديدي كه كرده بودم عمل كنم . منظورم اون بود كه گفته بودم اگه بفهمم كسي اومده وبلاگو خونده و  نظر نداده اسمشو مينويسم .

اول از (  يه روز غريبه بودم ) شروع ميكنم . اگه دفعه ديگه كه اومدم نظرتو نديدم اسم و آيديتو توي وبلاگ مينويسم . اين شامل ( مهندس افسون گل ) و آبجي فاطمه هم ميشه . براي شروع همين دوتا رو داشته باشيد تا اگه لازم شد اسم بقيه رو هم بنويسم .

و در نهايت ميخواستم پيشاپيش رحلت حضرت محمد (ص ) و شهادت سلطان آسمان هشتم حضرت امام رضا ( ع ) رو تسليت بگم .

ازتون ميخوام هر كدومتون كه توفيق داشتيد و در مراسم عزا داري شركت كرديد ، زماني كه دلتون شكست و اشكتون سرازير شد دعا كنيد و از خدا كمك بخواهيد . نيازمندان و حاجتمند ها رو دعا كنيد . اون ته ته ها منو هم دعا كنيد تا بلكه آدم بشم . همين

 

005_0004

 

ديگه مزاحمتون نميشم . دعا شهاب سنگي يادتون نره .

يــــــــــــا عـــــــــلـــــــــي

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1384ساعت 13:38  توسط elysian (سیدحسام الدین )  |